جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

با نام خدا که زیبایی را آفرید

----------------------------------

رقص ایرانی


چو گلهای سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو

بیا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو

به انگشتان سر گیسو نگهدار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و واکن
دو پا برهم بزن پایی رها کن

بپر پرواز کن دیوانگی کن
زجمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز بپرهیز
چو رقص سایه‌ها در روشنی شو
چو پای روشنی در سایه‌ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه‌ای با هم بیامیز
دلارام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جستجو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هو کن

به بر دامن بگیر و یک سبد کن
ستاره دانه‌چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گلهایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم

سیاوش کسرایی
سوم اردیبهشت 1332
یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
یا رب

نوای آشنا می آمد
نزدیک شدم تا ببینمش
سرش پایین و سر تا پا سیاه پوش
دستانش هم رنگ غم بود

آهنگ قلب مرا می نواخت
گویی با هر مضراب بر تار و پود وجود من فرود می آمد
ایستادم، گوش دادم، نگریستم
نگاهم نکرد، باز ایستادم..... نگاهم نکرد..... نگاهش کردم

برای نزدیکی بهانه یافتم
می نواخت، فارغ از هیاهوی اطراف
گویی فقط او بود و جهان و دیگر هیچ

وقت نیست باید رفت
دور می شود
نمی دانم او از من یا من از او
دیگر هیچ صدایی نیامد ......
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
به نام آفریننده هستی


یه سری از حرفا هست که تمام عالم و آدم باخبر میشن!!! روزنامه، کتاب، فیلم، مجله، مقاله، رادیو و تلویزیون حتی تو بقالی هم که میری در مورد اون موضوع حرف میزنند!!!! خلاصه که بنی بشری نمیمونه که از موضوع مطلع نباشه.........

یه سری حرفا هست که تو جمع یه شهر یا یه روستا می چرخه و از اون جمع هم بیرون نمیره!!!! نهایت چند روزی سر زبونا هست و بعد همه یادشون میره چی به چی بود.............

یه سری از حرفا رو فقط تو خانواده ی خودت مطرح می کنی و جز مامان و بابا و خواهر برادرا کسی نمیدونند چی شده و خودِ همون جمع موضوع رو فیصله میدن و میره پی کارش................

یه سری از حرفا رو نمیشه به مامان و بابا گفت یا نگران میشن یا عصبانی!!! پس بهتره هیچی نگی و خودت یواشکی هر کار دوست داری بکنی ولی برای مشورت با چند تا یا شایدم فقط با خواهری برادری درد و دل می کنی و ازشون کمک میخوای. اگه خیلی گند نزده باشی اونم یواش یواش تموم میشه و کسی نمی فهمه...................

یه سری حرفا رو به هیچ کیِ هیچ کیِ هیچ کی نمی تونی بگی نه که نشه گفت میشه ولی درکت نمی کنن پس حرف نزنی سنگین تری اما واسه دل خودت شب به شب تو دفتر خاطراتت می نویسی و چند سال بعد از میون اتفاقات غبار گرفته ی ذهنت بیرون می کشی و نگاهش می کنی بدون اینکه تا آخر عمر یه کلمه از زبونت دربیاد و حرفی بزنی........

یه سری از حرفا رو وقتی نتونی حتی تو دفتر خاطراتت بنویسی دیگه نمیدونم چه کار باید بکنی!!!! تو سینه ات حبس میشن تا .......

معمایی شده این ماجرا!!! ندیده نشنیده نبوده حالا دیده و شنیده و بوده!!! از اول هم بوده تو تموم ثانیه های عمرت...............