دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386
به نام آفریننده بهار
"به خشنودی اورمزد بخشاینده بخشایشگر مهربان نوروز جمشیدی بر تمام عاشقان ایران فرخنده باد"
سلام
از اونجایی که فردا از صبح با دختر دایی جان میریم گردش و بعد از اون هم کارهای عروسیِ پس فردا رو باید رو به راه کنم، پس نتیجه می گیریم دیگه وقت ندارم پستی بذارم و این آخرین پست سال خواهد بود.
و اما سال 1386............
اگه بگم هنوز باورم نمی شه سه روز دیگه عید می شه و سال تمومه دروع نگفتم. کلاً گذر این سال در حد چشم بر هم زدن هم طول نکشید و خیل زود گذشت. بعضیا می گن وقتی زمان زود می گذره یعنی خوش گذشته ولی امسال خیلی زودتر از اون گذشت که متوجه بشم خوش گذشته یا نه؟!!
اول سال کاری زیادی برای خودم برنامه ریزی کرده بودم و خیلی کارا تو برنامم نبود ولی دقیقاً کارایی که تو برنامه نبود انجام شد و کارای داخل برنامه بعضاً نیمه کاره یا حتی بدون شروع، خاتمه یافت. این بدین معناست که سال بعد روی برنامه ریزم کار کنم!!! خوب پیش اومد و طبق عادت دیرینه دنبال تجربه های نو بودن مصادف با انجام کارای بدون برنامه ریزی خواهد شد.
حالا هم هیچ تصمیمی مبنی بر آدم شدن ندارم و باز هم برای سال دیگه کلی برنامه چیندم ولی اگه اتفاقات پیش بینی نشده بیوفته با آغوش باز به استقبالش خواهیم رفت.
دیروز پیش استد راهنمای گرامی که بودیم کلی کارای جور و واجور برای عیدم درست کرد. تقریباً می تونم بگم یه پیک شادی بهم داد. هنوز برنامه رو کامل قبول نکرده و باز باید روش کار کنم این یعنی اولین کاری که در سال بعد باید انجام بدم اتمام پایان نامه عزیزم می باشد و بعد...
وبعد هر کاری که بهتر بود. یکی دو تا کار بهم پیشنهاد دادن که دقیقا بنده ساخته شدم برای اینجور کارا. از اون کارای پر از جنب و جوش و دوست داشتنی. حالا توکل به خدا...
امیدوارم سال آینده پر از شادی، سرزندگی، تجربه های نو، روزهای زیبا و موفقیت های بی حد و حصر برای همه باشه.
موقع سال تحویل ما رو دعا کنید.
پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
به نام آفریننده زیبایی ها
سلام
نه تنها امروز یک روز فوق العاده و زیبا بود بلکه این هفته خیلی خیلی مفید و پر فایده شد. بنده از روز جمعه با کمک یکی از دوستان با یه آقایی که قبلاً در مورد الگوریتم ژنتیک کار کرده بود آشنا شدم و اشکالات مربوط به پایان نامه ام رو پرسیدم. بخش مهمی از پایان نامه ی من در مورد برنامه الگوریتم ژنتیک هست. اول زیاد دوست نداشتم ولی یه کم که گذشت خیلی برام جالب و جذاب شد. خلاصه اینکه ما از روز جمعه این بنده ی خدا رو کچل کردیم و 24 ساعته (روز پای کامپیوتر، شب تو خواب!!!) روی برنامه کار کردیم تا اینکه دیروز بالاخره موفق شدم الگوریتم رو کامل کنم و جواب داد. حالا باید نتایج رو به استاد راهنمای گرامی نشون بدم و البته که تایید کردن ایشون خودش یه پروژه دیگه است!!! به هر حال خیالم تا حدی آسوده شد. انشالله خدا کمک کنه تا بقیه اش رو هم سریع تر جمع کنم.
و اما امروز با دوستای گلمون رفتیم کوه و یک عالمممممممممه خوش گذشت. صبحانه و ناهار و بعضاً عصرانه را در کنار هم بودیم با دنیایی از شادی و آرامش. ناهار کنار یه آبشار زیبا و دوست داشتنی که در تمام مدت ما رو با صدای نازنینش خوشحال کرد و در کنار این آبشار بلند قامت یک درخت مهربون هم بود که من ازش اجازه گرفتم و لحظاتی بر روی شاخه اش نشستم و اون صمیمانه مراقبم بود. همه می خندیدند. همه شاد بودند. همه از ته دل قهقهه می زدند. آسمون، درختا، رودخونه، آبشار، سنگ ریزه ها و یک گروه شاد و شیطون.
خدایا بعد از آفرینش این همه زیبایی چه کار می کنی؟ چقدر خلق زیبایی لذت بخشه!!!
شکر شکر شکرت
سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
یا حق
هیچ وقت دوست نداشتم عینک بزنم برعکس بعضی از بچه ها که تا عقلشون می رسه دلشون می خواد با عینک زدن بزرگ شدنشونو به رخ دیگران بکشن و به هر بهانه ای میرن پیش دکتر و با التماس یک نمره عینک می گیرن!!! اما اینجا ما مجبور شدیم دیگه و هرچی هم بی خیال چشم درد شدیم دیدیم فایده نداره علی الخصوص که سردرد هم اضافه شده بود.
امروز از اون روزهای شلوغ و دوست داشتنی بود. صبح با استخر شروع شد و بعد رفتم دانشگاه. قبل از رفتن رئیس سابق زنگ زد که بیا شرکت یه کار واجب داریم ما هم اول فکر کردیم می خوان تصفیه کنن نگو هیچ از این خبرا نیست و باید براش یه نرم افزار نصب می کردم. قرار شده بعدِ دانشگاه برم اونجا. کارامو زودی انجام دادم و برخلاف نظر استاد راهنمای عزیز زودی برگشتم.
رسیدم شرکت و بعد از سلام و احوال پرسی با چند تا از همکارا رفتیم سراغ رئیس. جداً بعضی آدما پیش خودشون چی فکر می کنن؟؟؟ یعنی واقعاً فکر می کنن فقط خودشون عقل کل هستند و هرچی بگن درسته و مابقی باید سمعاً و طاعتا دولا و راست بشن؟؟؟!!!
الان می گم دلیل این حرفام چی بود. از اولی که ما رفتیم تو اون شرکت به خاطر تخصص نه چندان عمیق در زمینه ی یکی از نرم افزارهای تخصصی رشته ام بود ولی چون پروژه مربوطه رو نگرفته بودن ما مجبور به انجام کارای نه چندان خوشایند و راضی کننده شدیم تا اینکه من حوصله ام سر رفت و از طرفی پایان نامه هم کار داشت و اومدیم بیرون و دقیقاً به محض مرخص شدنِ ما از وادی کار و کوشش، پروژه کلید خورد و همه مشفول شدند و هیچ کس هم علم لازمه رو نداشت. به ما گفتن بیا درس بده ما هم گفتیم به روی دو دیده ولی به نرخ و قیمت موجود در بازار و از اونجایی که به تور آدم های خسیسی خورده بودیم قبول نکردن و تازه به ما می گفتن که چقدر پولکی هستید!!!؟؟؟ خلاصه ما عین بچه های سرتق حاضر نشدیم درس بدیم و اومدیم بیرون. حالا امروز آقا زنگ زدند که بیا و ما قفل خریدیم و نرم افزار هست و بیا فقط نصب کن. ما هم نخواستیم رو کسی رو زمین بندازیم قبول کردیم ورفتیم. وسط کار یییییههههووووووو از زبان مبارک رئیس سابق در رفت که یکی رو پیدا کردن که بهشون درس بده و از هفته قبل اومده شرکت. شصتم خبردار شد که آقا ما رو به بهونه نصب کشیده شرکت و خبریه!!! خلاصه به رو خودم نیاوردم و کارم که تموم شد شروع کرد بدون مقدمه وارد مسائل تخصصی شدن و سوالات مربوط به پروژه رو یکی یکی می پرسید. انگار که من خنگم و حالیم نیست منظورش چیه!!! منم در کمال پررویی در یک فرصت مناسب قضیه رو پیچوندم و اومدم خونه!!! هم ناراحتم که منو یه آدم احمق فرض کرد که همچین برخودی کرد و هم ناراحت که با کارش منو مجبور کرد کمکشون نکنم. بعضی از صاحبان مشاغل با خانم ها برخوردی بهتر از این ندارن و فکر می کنن چون ما زن هستیم باید همه کارا رو با دقت و با دستمزد پایین بدون غر زدن و سر وقت انجام بدیم. جالب اینجاست که از این خانم ها هم کم نداریم و اصلاً هیچ آگاهی نسبت به حقوق واقعی خودشون ندارن!!!
بعد از آنالیز و تجزیه و تحلیل کامل قضیه در منزل و در جوار خانواده با آبجی خانوم راه افتادیم واسه خرید عینک. انقدر عینک زدم و برداشتم که آخر نفهمیدم چی بهم میاد چی نمیاد ولی خدا رو شکر موفق به امر مبارک و میمون خرید گردیدیم و سرفراز به خانه برگشتیم.
سر راه تو اتوبوس ناطم دوران دبیرستانمونو دیدیم. نازیییییییییییی... یه عالمه با هم حرف زدیم. جالب اینجا بود که اصلاً محل آبجی خانوم نمیذاشت!! بعد که پیاده شد به خواهرم می گم خانم فلانی می خواست بُکُشَت چقدر اذیتش کرده بودی؟؟؟ واقعاً پدر این بنده خدا رو در آوردیم. یاد یکی از شیطونیا افتادم.
ما تو خونه یه زنگ درست کرده بودیم که صداش شبیه زنگ مدرسه بود بعد درست یک ربع قبل از زنگ های تفریح آبجی خانوم از کلاس در میومد و زنگو به برق میزد و با صدای اون همه ی بچه می رفتن تو حیاط تا ناظم بیچاره به خودش بیاد و بفهمه جریان از چه قراره زنگ تفریح اصلی می شد و این جوری به جای نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه زنگ تفریح داشتیم. بنده خدا یک هفته قبل از ساعتای تفریح تو راهروهای مدرسه دنبال باعث و بانی این کار می گشت ولی چیزی دستگیرش نشد.
خدائیش مدرسه فقط جای این شیطونی بود.
امروز خوب بود و منم کلی خوبم
خدایا شکرت
دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386
به نام خدا
سلام
از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرض است
خوب ما هم شامل این ضرب المثل می شیم چون هر کاری کردیم که دست به کتاب نزنیم نشد که نشد!!! ولی فقط 2 تا خوندم.
هوای عید و خونه تکونی و خرید و خنده و شادی همه جا پر شده. بوی تازه ی سال نو بد جوری خوشحالم کرده.
کارایی که باید انجام بدم خدا رو شکر خوب پیش میره هرچند از ضد حال های مکرری هم که پیش میاد بی نصیب نیستیم ولی در کل اوضاع خوبه. مثلاً ما نمی دونیم چرا برنامه آفیس سیستم خونه بعد از ذخیره شدن اطلاعات کامپیوتر رو ریست می کنه یا چرا وقتی ساعت 2 میرن دانشگاه که استاد راهنمای عزیز رو ببینم رفته خونه حالا تا دیروز ساعت 11 شب به زور تلفن و غرغر های خانمشون میرفتنا... البته بنده خدا مریضه ولی همچنان زورگویی و جر و بحث هاشون سر جاش باقی مونده.
تو خونه بودن هم خیلی کیف داره ها. این که مجبور نباشی صبح کله سحر بیدار بشی و بری سر کار نعمیتیه. البته کار کردن خوبه به شرطی که ساعت 10 بری و قبلش شناور باشه.
از اونجایی که تمام موارد حیات بخش زندگیمون تحریم شد و دیدیم اگه اینجور ادامه پیدا کنه سر از تیمارستان و روزبه در می آوریم تصمیم گرفتیم بریم کلاس ورزشی ثبت نام کنیم که نه درس و تکلیف داره و نه مضعولیت ذهنی. الان هم دو هفته ای می شه که کلاس های شنا رو شروع کردم و خودم از تصمیمی گرفته بودم تشکر می کنم که چه به جا و شایسته بود. ورزش کردن روحیه رو خیلی عوض می کنه و در ضمن باعث سرحالی و شادی مضاعف هم می شه اونم اگه از نوع آب بازی باشه.
آخر هفته قبل هم رفتیم قم ولی کاش نمی رفتیم چون یکی از دوستام برای روز جمعه همه ی بچه ها رو دعوت کرده بود خونشون واسه ناهار و می دونم که فرصت خوبی بود برای دیدن بچه های قدیمی ولی حیف که ما نبودیم.
روزای خوبی داشته باشید.