یا سمیع
شبایی که حالم خوب نیست و کلافم زود خوابم میبره ولی در عوضش صبح کله سحر بیدار می شم و تا خورشید دربیاد از فکر و خیال عاصی شدم.
امروز شانس آوردم که 4 صبح بیدار شدم نه 2 صبح ....
تقریباً تا همون موقع که اس ام اس اومد کار مفیدی انجام ندادم
می چرخیدم و دور و بر آشفته ام رو نگاه می کردم
یک ساعت و نیم وقت لازم بود تا به حماقت شش سالم پی ببرم
ولی من احمق نبودم و نیستم
واقعیت این جور نشون می داد
اینجاست که به یک مسئله فلسفی می رسیم
واقعیت همیشه حقیقت نیست....
کلافه ی کلافه ام
احتیاج به تمرکز دارم
احتیاج به آرامش دارم
باید افکارمو جمع و جور کنم
هر کار کردم بندِ خونه نشدم
ساعت 4 راه افتادم سمت انقلاب
تنهایی
مغازه اول نه، دومی "مرد داستان فروش" رو پیدا می کنم
یکی دیگه از رمان های یوستین گاردر
نویسندی دوست داشتنیِِ من
باید برای خاله طاطا کادو بخرم
فردا تولدشه
نیم ساعتی می چرخم تا یه چیزی پیدا کنم
سپرده بود براش کتاب نخرم
چند روز پیش بعد از ظهری خاله طاطا زنگ زد
می گه: فائزه الان به چه لوازم آرایشی میل داری؟
- می خوای چی کار خاله طاطا؟
- تو بگو، می خوام برات کادوی تولد بخرم
- دیووونه این چه وضع کادو خریدنه؟
- ااااهههههههه، خوب مگه چی؟ اینجوری هر چی بخوای می شه
- خوب، بذار ببینم....... اول بگو چیا داره............
- راستی خاله طاطا یه چیزی هم واسه خودت بخر، من حساب می کنم. اونم کادوی تو میشه
- دیووووووونننننننننننننننههههههههههههههههه:)))))))
حوصله نداشتم بهش زنگ بزنم واسه کادو خریدن سر به سرش بذارم
یه چیزی می خرم و میام بیرون
بارون میاد چه بارونی.........
سوار تاکسی می شم ولی ترافیکه
دلم بارون می خواد
کرایه رو میدم و میام پایین
تا خود میدون امام حسین زیر بارون راه میرم
همیشه زیر بارون با خدا حرف می زنم
اول شاکی بودم
دعوا کردم
غر زدم
نق زدم
گله کردم
خیس خیس شدم
شال خوشگلی هم که روز تولدم کادو گرفتم خیس شده بود
بوی بارون گرفته
دستام یخ کرده ولی دلم نمی خواد دستکش دست کنم
دوست دارم بارونو با دستام بگیرم
قلبمم هم یخ کرده
کاش از اول آدم سرد و بی تفاوتی بودم
کاش هیچی حالیم نبود و هیچ وقت نمی فهمیدم کی هست و کی نیست
کاش می تونستم بعد از 5 سال دوستی عاشق نشم
کاش حالیم نبود کی خوبه کی بده
کاش.................... انقدر حماقت نمی کردم
کاش انقدر دنبال تجربه کردن و شناختن نبودم
کاش
کاش
کاش
.................
دیگه با خدا حرف نمی زنم
هر دوتامون ساکت شدیم
راه میرم
تیکه میندازن
ماشینا بوق میزنن
خیس شدم
مردم یه جوری نگام می کنن
خوب گریه کردن وسط خیابون مگه جُرمه؟
نترسید..... هنوز کاملاً دیوونه نشدم
هنوز یه نیمچه عقلی دارم
خدا هم ساکت کنارم میاد
هیچی نمی گه
انگار اونم دلش پرِ از دست آدمایی مثل من
سکوت...........
سکوت.........
سکوت......
بارون بند نمیاد
یه جمله بیشتر نمی گم: خدایااااااااااااااااا کمکم کن
.......................
دیگه سوار تاکسی شدم
مامان دو بار زنگ زد:
- دختر معلوم هست کجایی؟ جمعه هام تو خونه بند نمی شی!!!
سر پل هوایی که از ماشین پیاده می شم بارون نیست
سردم شده، میلرزم....
خدا جون شنیدی چی گفتم؟
من بازم کمک می خوام
باید محکم باشم
باید محکم باشم
من هنوز توان دارم تا از پس همه چی تک و تنها بر بیام
تو ولی باش
نزدیکم باش، نزدیکِ نزدیک........
می رسم خونه
بوی شلغم یه دفعه میره تو جونم
لبخند میزنم
من می شم از زندگیم
شاد میرم سر سفره
کنار مامان بابا و آبجی خانوما
کادوها رو نشون میدم
میخندم
از شلغمی که مامان پخته می خورم
به خاله طاطا زنگ میزنم:
تولدت مبارک گلم...........
حالا هم باید برم پیش "مرد داستان فروش"
زندگی جریان داره
منم جاریم، میرم و میرم
میدونم یه روز به دریا میرسم
می دونم............
خدایا! شکرت