سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386

                                            

                                            یا قادر

 

یک ساعت بیشتر نمونده

یک ساعت بیشتر به بازنشستگیمون نمونده.

امروز آخرین روزی می شه که تو این شرکت کار می کنم. از فردا وارد برنامه تحریم سازمان ملل داخلی می شویم.

کتاب.....تحریم

فیلم.......تحریم

دوست و آشنا......نحریم

کار ...................تحریم

زندگی....................تحریمممممممممممممم

سر خودم داد می رنم: پایان نامه رو باید تموم کنیییییییییییییییییی

 

خوبم، این روزا هوا خوب شده منم خوبم

خونمون مهمون داریم. دوست آبجی خانوم اومده تهران و چند ورزی پیش ما می مونه. منم دیگه‌ آخرین کتابی که اجازه دارم بخونم و می خونم و دیگه میذارم کنار تا کارای مهم زندگیم رو به سرانجام برسونم.

 

من می دونم آخرش کار کردن من عین کار کردن دایی جان میشه!

هر روز یه جا!!! در کل 20 سال کار کردنشون 40 بار کار و محل کار عوض می کنن. منم یه جا بند نمی شم. البته این جور بهتره چون تجربه زیادی به دست میاری!!!

 

اصلنش به یه نتیجه دیگه هم رسیدم..... زن که نباید کار کنه!!!!!

 

اوه اوه سیاسی شد.... بریم

 

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

 

                                         یا سمیع

 

 

شبایی که حالم خوب نیست و کلافم زود خوابم میبره ولی در عوضش صبح کله سحر بیدار می شم و تا خورشید دربیاد از فکر و خیال عاصی شدم.

امروز شانس آوردم که 4 صبح بیدار شدم نه 2 صبح ....

تقریباً تا همون موقع که اس ام اس اومد کار مفیدی انجام ندادم

می چرخیدم و دور و بر آشفته ام رو نگاه می کردم

یک ساعت و نیم وقت لازم بود تا به حماقت شش سالم پی ببرم

ولی من احمق نبودم و نیستم

واقعیت این جور نشون می داد

اینجاست که به یک مسئله فلسفی می رسیم

واقعیت همیشه حقیقت نیست....

کلافه ی کلافه ام

احتیاج به تمرکز دارم

احتیاج به آرامش دارم

باید افکارمو جمع و جور کنم

هر کار کردم بندِ خونه نشدم

ساعت 4 راه افتادم سمت انقلاب

تنهایی

مغازه اول نه، دومی "مرد داستان فروش" رو پیدا می کنم

یکی دیگه از رمان های یوستین گاردر

نویسندی دوست داشتنیِِ من

باید برای خاله طاطا کادو بخرم

فردا تولدشه

نیم ساعتی می چرخم تا یه چیزی پیدا کنم

سپرده بود براش کتاب نخرم

چند روز پیش بعد از ظهری خاله طاطا زنگ زد

می گه: فائزه الان به چه لوازم آرایشی میل داری؟

-          می خوای چی کار خاله طاطا؟

-          تو بگو، می خوام برات کادوی تولد بخرم

-          دیووونه این چه وضع کادو خریدنه؟

-          ااااهههههههه، خوب مگه چی؟ اینجوری هر چی بخوای می شه

-          خوب، بذار ببینم....... اول بگو چیا داره............

-          راستی خاله طاطا یه چیزی هم واسه خودت بخر، من حساب می کنم. اونم کادوی تو میشه

-          دیووووووونننننننننننننننههههههههههههههههه:)))))))

حوصله نداشتم بهش زنگ بزنم واسه کادو خریدن سر به سرش بذارم

یه چیزی می خرم و میام بیرون

بارون میاد چه بارونی.........

سوار تاکسی می شم ولی ترافیکه

دلم بارون می خواد

کرایه رو میدم و میام پایین

تا خود میدون امام حسین زیر بارون راه میرم

همیشه زیر بارون با خدا حرف می زنم

اول شاکی بودم

دعوا کردم

غر زدم

نق زدم

گله کردم

خیس خیس شدم

شال خوشگلی هم که روز تولدم کادو گرفتم خیس شده بود

بوی بارون گرفته

دستام یخ کرده ولی دلم نمی خواد دستکش دست کنم

دوست دارم بارونو با دستام بگیرم

قلبمم هم یخ کرده

کاش از اول آدم سرد و بی تفاوتی بودم

کاش هیچی حالیم نبود و هیچ وقت نمی فهمیدم کی هست و کی نیست

کاش می تونستم بعد از 5 سال دوستی عاشق نشم

کاش حالیم نبود کی خوبه کی بده

کاش.................... انقدر حماقت نمی کردم

کاش انقدر دنبال تجربه کردن و شناختن نبودم

کاش

کاش

کاش

.................

دیگه با خدا حرف نمی زنم

هر دوتامون ساکت شدیم

راه میرم

تیکه میندازن

ماشینا بوق میزنن

خیس شدم

مردم یه جوری نگام می کنن

خوب گریه کردن وسط خیابون مگه جُرمه؟

نترسید..... هنوز کاملاً دیوونه نشدم

هنوز یه نیمچه عقلی دارم

خدا هم ساکت کنارم میاد

هیچی نمی گه

انگار اونم دلش پرِ از دست آدمایی مثل من

سکوت...........

سکوت.........

سکوت......

بارون بند نمیاد

یه جمله بیشتر نمی گم: خدایااااااااااااااااا کمکم کن

.......................

دیگه سوار تاکسی شدم

مامان دو بار زنگ زد:

-          دختر معلوم هست کجایی؟ جمعه هام تو خونه بند نمی شی!!!

سر پل هوایی که از ماشین پیاده می شم بارون نیست

سردم شده، میلرزم....

خدا جون شنیدی چی گفتم؟

من بازم کمک می خوام

باید محکم باشم

باید محکم باشم

من هنوز توان دارم تا از پس همه چی تک و تنها بر بیام

تو ولی باش

نزدیکم باش، نزدیکِ نزدیک........

می رسم خونه

بوی شلغم یه دفعه میره تو جونم

لبخند میزنم

من می شم از زندگیم

شاد میرم سر سفره

کنار مامان بابا و آبجی خانوما

کادوها رو نشون میدم

میخندم

از شلغمی که مامان پخته می خورم

به خاله طاطا زنگ میزنم:

تولدت مبارک گلم...........

حالا هم باید برم پیش "مرد داستان فروش"

زندگی جریان داره

منم جاریم، میرم و میرم

میدونم یه روز به دریا میرسم

می دونم............

خدایا! شکرت

 

 

 

 

 

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

 

یا لطیف

 

سلام

 

دو روز از تولدم می گذره

نمی تونم بگم خوشحال نیستم ولی شادم نیستم

نه اینکه یه سال دیگه هم ور دل بابا جانمان هنوز حضور داریم

و سال به سال هم می گذره

ما به روی مبارکمون نمیاریم

نه بابا

الان انقدر گند زدم به زندگیم که

دیگه غصه خونه بابا بودن قصه شبامون شده

ما هنوز عین بچه تنبلا دفاع نکردیم

ما این ماه دو تا فرصت شغلی درست و حسابی که استخدامی هم بود

رو از دست دادیم

ما استاد راهنمایی داریم که الان بستریه و خدا می دونه کی خوب می شه

ما از این شرکت داریم میام بیرون و بیکار شدیم

ما حالمون از خودمون به هم می خوره

ما یکی رو می خوایم که قایم بزنه تو گوشمون

بگه آدمممممممممممم شووووووووووو

ما ......

 

 

ولی بی خیال همه این حرفا....

 

دیروز به طور اتفاقی فیلم سنتوری رو پیدا کردم و دیدم

واییییییییییییییییییییی محشره!!!

هر جور شده پیدا کنید و ببینید.

البته حیفِ این فیلم که اینجوری دست مردم بیوفته!!!

 

تازشم روز تولدم خیلی خوش گذشت چون که 2 تا کیک خوردیم و 2 تا تولد گرفتیم

بعدشم یه عالمه کادو های خوشگل خوشگل بهم دادن و من کلی کیف کردم

مخصوصا با اون آهنگ نازنین

 

شب تولدم با دوستام بیرون بودیم

بچه ها (زهرا وسمیرا) گفتند شیرینی بده

ما هم گفتیم بریم آیس پک بخوریم!!!! (آخه ما خیلی با کلاسم)

بعد همین جور که داشتیم می رفتیم سمت مغازه مورد نظر از جلو چرخ لبو فروشی رد شدیم

و از اونجایی که خیلی با کلاسیم بچه ها گیر دادن که

آیس پک و این مسخره بازیاتو ببر خونتون الان ما لبو می خوایم

ما هم رفتیم پیش عمو لبو فروش و به دوستای با کلاسمون شیرینی تولد دادیم!!!!

زندگی یعنی همین دیگه

بقیه اش هم تا یکی پیدا بشه بزنه تو گوشمون بی خیال می شیم.

 

بارون صبح رو دیدید؟؟؟؟

داره بهار میاد J

 

 

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

                                                              

                                                               به نام خدا


سلام

همه چی قشنگ و شاد و زیبا جلو میره. همون جریان همیشگی و هماهنگ و روان زمان که هیچگاه از ابد تا ازل بازنخواهد ایستاد اما من می دانم که در نقطه ازل ایستاده بود تا خلقت آغاز شد و در نقطه ابد هم می ایستد چون خلقت پایان می گیرد.

و ما در این هیاهوی تو در توی هستی می رویم و می آییم و چه زیبا و حیرت انگیزست که در این بازه ی ابد تا ازل فقط و فقط یک بار کسی به نام فائزه با یک وبلاگ به نام دفتر خاطرات اینترنتی، دخترکی شاد و شیطان و پر از جنب و جوش با یک عالمه دوستان خوب و مهربان خواهد زیست و خواهد بود.

چیزی با ارزش تر از زندگی و حیات هست؟ نیست دیگه

این هفته پر از کارای جدید و جور وا جور بود. پنجشنبه رفتیم قم. تا حالا این شهر را به این شکل و شمایل ندیده بودم . قبلاً تا چشم کار می کرد بیابان بود و کویر ولی این بار تا چشم کار می کرد برف بود و برف. انگار در یک اقیانوس سفید رنگ پارو می زدیم.  مراسم عاشورا و تاسوعا به رسم سال های قبل با نذری خاله خانوم آغاز شد و دختر و پسر از کله ی صبح سر دیگ هم می زدن. دختر دایی جانمان هم بعد از یک مسافرت طولانی به اسرار دایی جان اومده بودن قم و ما از دیدن ایشان مشعوف شدیم.

هوا به شدت سرد بود ولی دسته ها و مراسم به قوت خودش مانند سال های قبل باقی بود. کلاً عاشورا تاسوعای سرد فایده نداره. عاشورا تاسوعا باید گرم باشه جوری که از گرما خفه بشی و همش تو خیابون شربت آبلیمو و شربت زعفرانی و شربت به دونه بخوری که با آب شور قم درست شده باشه و با یه لوله کشی میارن وسط خیابون تا وقتی شیر رو باز می کنی شربت بیاد بیرون. به قول شوهر خالم سال دیگه اگه شیر رو باز کنی آش میاد بیرون.
امسال همش چایی و شیر داغ بود. خداییش همش تو فکر شکم بودما. نه! خیلی هم بچه ی بدی نبودم در مراسم شرکت فعال داشتیم. باور کنید.

شنبه بعد از ظهر که رسیدیم تهران طی یک حرکت انطهاری به زیرزمین منزل رفته و کرسی خاک گرفته ی شونصد سال پیش رو به اتاق خودمان منتقل کردیم.  نمی دونم تا حالا تجربه زیر کرسی بودن و دور هم نشستن و از هر دری حرف زدن رو داشتید یا نه ولی امسال با وجود این هوای سرد و کمبود گاز راه حل بسیار خوبی برای صرفه جوییه. یادش به خیر بچه که بودیم مادر بزرگم یک دونه از این کرسی های بزرگ داشت که تو اتاقش میگذاشت و ما هر وقت می رفتیم خونشون با بچه های هم سن و سالمون انقدر بالا و پایین و زیر و روش بازی می کردیم که همه شاکی می شدن. خلاصه که خوش میگذشت.

از یکشنبه که روز کاری شروع می شد تا همین امروز بنده هر روز زود از شرکت در اومدم و هر روز از رئیس مرخصی گرفتم طوری که این روزای آخر تا میرفتم سمت میزش می گفت میخوای بری؟ مرخصی می خوای؟ منم عین بچه های نسبتاً پر از رو با یه نیش تا بنا گوش کشیده شده می گفتم:اوهوم

یکشنبه باید تا اداره ثبت می رفتم که پی گیر کارای درون سازمانی باشم هرچند وظیفه ی یکی دیگه از اعضای گروه بود ولی گویا ایشون سرشون شلوغ تر از ماست. آقا ما گم شدیم حالا بماند چه ها شد و چه ها نشد تا پیدا شد اما بعد که وارد شدن به ساختمان یک دفعه احساس کردم بدون اجازه وادر کلونی مورچه ها شدم و همین الان میریزن سرم تا دست و پا و کله ام و از هم جدا کنن !!! یک سالن بزرگ و یک عالمه آدم که هم زمان از همه جهت حرکت می کردند و جالب تر اینکه همه در حال دویدن بودن. تقریباًً هم سن و سال و دقیقاً دنبال یک کار مشترک. انقدر بدم میاد از این کارمندایی که جواب ارباب رجوع رو سر بالا میدن!!!!  بعد از اینکه از لونه مورچه ها در اومدم چند جا دیگه هم کار داشتم و بالاخره شب رسیدیم خونه.

دوشنبه شاگرد داشتم و چون شب قبل به دلیل زیر کرسی بودن و همجواری با دو خواهر گرامی خوب نخوابیده بودم، حسابی خواب آلود بودم.  ساعت 5 شب در حالیکه از خستگی خمیر شده بودم رسیدم خونه شاگردم. با یک لبخند نه چندان ملیح و دوستانه به نیلوفر (شاگردم) میگم عزیزم اشکالات چیه؟ خانوم هم نه گذاشت نه برداشت با یک لبخند کاملاً ملیح جواب دادن که هیچی نخوندن و منتظر بودن تا بنده خدمتشون برسم.  سر شما و انگشتای خودمو درد نیارم نشون به اون نشون که ما تا 8:30 شب در حال حل تک تک مسئله های ریاضی و حرص خوردن از دست یک آدم پولدار تنبل بودم که حتی به خودش زحمت نداده بود یک بار اون کتاب بدبخت رو دوره کنه.

سه شنبه خدا رو شکر کار زیادی پیش نیومد جز همون کارای شرکت که ما رو تا 7 شب در محل کار نگه داشت و در پایان با خبر خاستگاری آبجی خانوم اول شوک زده و بعد خوشحال شدیم. البته نمی تونم بگم از ته دل خوشحال شدم چون به احتمال 100درصد آبجی خانوم باید برن به یک شهر دیگه و به شدت از این موضوع ناراحتم و غرصه می خورم. تهنا می شم . از حالا دلم براش تنگ می شه.

و در پایان چهارشنبه بود که جز شرکت و جلسه درون سازمانی و دیدار با دوستان عزیزم چیز دیگری نبود. جلسه کاملا علمی بود و فضا آکنده از صمیمت و دوستی.

راستی این هفته کتاب "حکایت دولت و فرزانگی" را خواندم که خیلی جالب بود. کتاب "قدرت اراده" از دانیل استیل را هم خریدم و تازه شروع کردم به خواندن.

تلفن خونه وصل شده و من این متن را همین حالا نوشتم و همین حالا آپ می کنم.