هو
سلام
ساعت از نیمه شب گذشته. آبجی کوچیکه با میل بافتنی و نخ های رنگیش مشغوله و آبجی وسطی هم به طور ناگهانی بعد از چهار پنج ساعت شیطونی رفت خوابید.
منم و این کیبورد و حرفای نگفته ی این چند روز.
اوایل هفته با کتاب هایی که خریده بودم و قرار بود در مورد یکی از آنها مطالبی هم در وب بنویسم شروع شد. می دونید دو تا کتاب با از دو نوع مختلف دستم بود.
اول از نیچه شروع کردم و بعد فهمیدم نیچه خواندن مثل کله پاچه خوردن به سبک خانوادگی ماست
و بعد چون کلافه شدم رفتم سراغ اون یکی کتاب همون "دختر پرتقالی"
که اتفاقاَ یه پسری هم دنبالش می گرده و بسیار رمانتیک و جالب بود.
می دونید این یکی کتاب مثل سیب خوردن بود. ساده، زیبا و خوشمزه. به راحتیِ گاز زدن یک سیب سرخ و آبدار کتاب جلو می رفت و باز هم به راحتیِ هضم و بلع یک سیب سرخ و آبدار، درک می شد اما....
این نیچه حرف زیاد حرف زده
دقیقاً من رو یاد مراسم کله پاچه خورون فامیلی میندازه. جریان از این قراره که اول پدر جان باید دو عدد کله ی تر و تمیز و بهداشتی تهیه نمایند. بعد مامان خانوم و خاله خانوم طی یک مراسم کله پاک کنون صبح تا ظهر این دو تا رو پوست می کنن و بعد از اینکه کله ها حداقل 12 ساعت بر روی گاز غل غل (شایدم قل قل یا غل قل یا قل غل
!!!) زدند و جونشونم در اومد طی یک ضیافت شام در منزل ما یا منزل خاله خانومینا سرو شده و در چشم بر هم زدنی بلعیده می شود.
حالا شما فکر کن بعدش چه حال و روزی داری و از قبل چه شور و شوقی!!!
این نیچه هم واسه ما همین جوری شده. با کلی شوق تهیه شد و آماده ی درک و فهم که می بینیم نه! حالا حالا ها باید رو گازِ کله ی ما غل (یا...!!!) بزنه.
ولب باید بگم در کتاب "دختر پرتقالی" یک سوال قشنگ مطرح شده:
اگر می دانستم که یکدفعه به طور ناگهانی مرا از زندگی بیرون می کشند،آن هم در اوج خوشبختی ، آیا باز هم زندگی بر روی کره ی زمین را انتخاب می کردم؟ ما فقط یکباربه این دنیا می آییم و در این ماجرای بزرگ قرار می گیریم. بعد کلاغه به خانه اش نمی رسد ولی قصه ی ما به آخر می رسد.
واقعاً انتخاب می کردیم؟
جواب من آره بود.
با همه ی شادی ها و خنده ها و مصیبت ها و گرفتاری ها و .... که داره و نداره دوسش دارم. اصلنش مزه ی زندگی به همینه دیگه. خودم هم می دونم این حرفم یعنی چی ولی بازم دوست دارم باشم حتی دوست دارم اون دنیا هم باشم خوب یه تجربه ی دیگه است در یک مرز متفاوت از هستی.
راستی یک پیشنهاد دارم. دیروز آلبوم می بی رنگی به دستم رسید. برای داوود آزاد بود. خیلی خوشمان آمد و جالب هم بود حتما اگه وقت داشتید گوش کنید.

یکشنبه زندایی جونم زنگ زد که برای یه کاری برم خونشون. دختر دایی و پسر داییم تهران نیستن و زندایی دست تنهاست. منم یکشنبه کارامو انجام دادم که دوشنبه کاری نباشه و بتونم برم. صبح دوشنبه عین منگول تو داستان بزبز قندی گوشیمو جا گذاشتم خونه.
از طرفی هم دفاعیه ساره دعوت بودم. خلاصه رسیدیم شرکت دیدیم هیچ شماره تلفنی در حافظه نداریم و باید به چند نفری هم زنگ بزنیم. طی یک تماس با خانه پس از شنیدن غرغر های مامان خانوم مبنی بر اینکه "مگه من هر روز بهت نمی گم نگاه کن چیزی جا نذاری بازم گوشیت یادت میره؟...
" آبجی خانوم رو بیدار کردیم و امر فرمودیم تا شب تمام تماس های منو جواب میدی و اتفاقات مهم رو گزارش می کنی.(در حد رئیس دیگه!!!
)
حالا در کل سال به تعداد انگشتای دست و پام بهم زنگ نمی زنن ولی در همین یک روز قریب به 20 نفر با ما کار داشتند.
بماند. بعد از ظهر رفتم دفاع ساره جون ولی فقط به خاطرِ هاجر
!! چون می دونستم اونم میاد و من دلم حسابی براش تنگ شده بود. دانشگاه یه دست برف و یخ و بسیار زیبا. حیف که دوربین نداشتم.
استادهای گروه مکانیک در حد لبو برخورد می کنن
. این دختر 1 ساعت تموم حرف زد یکی نبود بگه بابا جان وقت تموم شده لطفاً بسه....
حالا اگه استادای ما بودن!!! در جا دانشجو و بند و بساطشو می ریختن وسط آموزش آبرو حیثیتشو می بردن!!!؟؟؟ خلاصه خانوم خانوما بعد از 3 ساعت بالاخره تموم کردن و جلسه خاتمه یافت و من که حسابی دیرم شده بود و هیچ کس هم خبر نداشت کجا هستم و نیستم بی خیال عالم با هاجرم حرف می زدیم و مثل خاله زنکا مادر و مادر شوهر و پدر و شوهر و تمام دوست و آشناهای ساره و تک به تک بررسی و تجزیه و تحلیل کردیم. آخر سر هم دقیقاً در نقش یه بچه ی پر رو گفتیم ما رو تا وسط شهر برسونید. ساعت 7:30 شب میدون نوبنیاد پیاده ام کردند و من چقدر دلم خواست اون وقت شب تمام خیابون رو زیر برف پیاده راه برم اما دریغا که خیلی دیر شده بود و باید میرسیدیم به خانه و کاشانه ای. هرچند این روزا در خیابان مناظری هست که به شدت آدم رو متاثر می کنه!!! مثلا اون وقت شب دو تا پسر بچه ی ده دوازده ساله از سطل آشغال شام شبشونو جمع می کردن
!!! فاجعه است وقتی می بینی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد شایدم بر میاد و انجام نمی دیم. نمی دونم!!!
خونه ی دایی هم تا چشم رو هم گذاشتیم و با زندایی خانوم حرف هامونو زدیم نصف شب شد و مجبور شدیم بمونیم همونجا. قسمت جالب قضیه همین جاست که یک آدم سرمایی تو همچین شبایی در یک اتاق بدون شوفاژ سر کنه
. نه اینکه اونجا شوفاژ نداشت! نه، چون صدا می داد و تق تق می کرد منم تا ته بستم. کلا باید در سکوت کامل بخوابم حتی اگه ساعت دیواری تو اتاق باشه باطری شو در میارم (به خاطر همین تو خونم اصلاً ساعت نداریم) صبح هم تا بیدار شدم اول شوفاژ رو روشن کردم که کسی نفهمه و گرنه کشته بودنم. یخ زدیم ولی خوب بود.
دایی جان ما رو تا محل کار رسوندن و بعد هم همکارا و آخر سر هم بعد از 2 روز و یک شب آمدیم خانه.
در بدو ورود فهمیدیم تمام فردا و پس فردا شاگرد و جلسه و .... دارم و سهمیه کل سال اس ام اس و تلفن هم داشتم و باز هم انقدر کار که نمی دونم کدومو تحویل بگیرم.
چقدر حرف زدیم خودم حوصله ندارم دوباره بخونم.
اگه خدا بخواد آخر هفته میریم قم. عاشورا و تاسوعا اونجاییم. دلم برا عزیزم تنگ شده.
ما رو هم تو دعاهاتون یاد کنید



. از طرفی کسانی هم که رفته بودند تنوانستند برگردند. دو تا از همکارامونم گم شدند و هیچ خبری ازشون نیست. فقط می دانیم دیشب راه افتادند سمت تهران!
نمیرن!!!؟؟؟
هرچند مطمئنم امروز و فردا خونه نیستند و به طور حتم یا میرند دانشگاه و یک جای دیگر تا کار کنند.
کلاً اگر کار نکنند انگار نفس نمی کشند و زنده نیستند!!!