به نام خدا
سلام
این چند روز فوق العاده بود. اصلنش از همون چهارشنبه که خیلی خوب بود شروع می کنم.
تمام روز مرخصی گرفتم که برم دانشگاه. از صبح تا بعد از اذون شب تو دانشگاه بودم
. اول دفاع نعیمه بود. طبق معمول همیشه ته کلاس نشستیم و شلوغ بازی در آوردیم و شیرینی خوردیم. نعیمه هم به زور جلوی خندشو می گرفت و دفاع می کرد.
بعد از اون نوبت دفاع علیرضا بود. سارا و علرضا با هم نامزدن
و قرار بود پدر و مادر علیرضا برای دفاع بیان دانشگاه. به خاطر همین سارا حسابی دلشوره داشت که جلوی مادر شوهر چه کار کنه؟ چه کار نکنه؟
ساعت 12 همدیگرو دیدیم و بعد سارا بعد از اینکه خودشو خوشگل کرد
و هزار بار از من پرسید خوب شدم؟ رفتیم سمت آمفی تئاتر.... یه ست خودکار و خودنویس کادو خریده بود. منم یه کتاب که همه دست سارا بود. هنوز نیم ساعت تا دفاع وقت داشتیم ولی سارا اصرار کرد که بریم سالن ببینیم چه خبره؟
رفتیم داخل سالن و من رفتم سمت صندلی ها و سارا بدون اینکه به دور و برش نگاه کنه یه راست رفت سمت علرضا
. بعد موند چی بگه یهو کادوهاشو که یه عالمه روبان و مخلفات داشت درآورد و به عیرضا گفت: اینا رو کجا بذارم؟ علیرضا یه لبخند زد
و به امیر (برادرش) اشاره کرد و گفت: سارا امیر داداشمه!!!! واییییییییی سارا مُرد از خجالت
. تندی یه سلام کرد و اومد نشست پیش من. منم که شاهد تمام مراسم سوتی بودم نمی تونستم جلوی خندمو
بگیرم اونم حرص می خورد. دست منو گرفت و بردم بیرون شروع کرد به غر زدن.
همون موقع علی اومد بیرون و کلی ماست مالی کرد. خلاصه سوتی اول قبل از آمدن مادر شوهر و پدر شوهر بدین ترتیب گذشت.
ما رفتیم بیرون و 10 دقیقه بعد دوباره برگشتیم که همه اومده بودن. مادر علرضا اول با سارا سلام و روبوسی کردن و بعد هم با من
. در کل زمان دفاع هم نشستم کنار سارا خانوم و ما هم کلی کلاس گذاشتیم. دفاع به خیر و خوشی تموم شد و اومدیم بیرون جهت امر میمون پذیرایی
. همچنان تحویل گرفتن های فامیلی ادامه داشت و علی کادوی هر دومونو جلو مامانش باز کرد.
این وسط هم سارا خانوم دو عدد شیرینی گنددددده نوش جان کردند و من هی اذیت میکردم که نخور سارا زشته!!!
کلا همه یکی یکی رفتن و ما هم بالاخره اومدیم بیرون و همون موقع که از در آمفی تئاتر خارج شدیم سارا رو کرد به من گفت: میدونی دو تا نکته این وسط خیلی جالب بود
!! میگم چی؟ میگه: اول اینکه بنده بعد از اینکه تمام مایحتوی جیبم را جهت خردید آن دو عدد خودکار خرج کردم و بعد هم آن دوعدد در حضور مادر گرامی باز شد یک عدد تشکر هم نشنیدم...
آقا ما کلی صغرا کبرا چیندیم که نه تو هواست نبود. قبلش و بعدش تشکر کردن!!!
میگه: قبول ولی نکته ی دوم هنوز مونده
!!! اونم اینکه مادر ایشون جناب عالی رو بیشتر از من تحویل گرفتن!!!
در اینجا من از خنده نمی تونستم هیچ حرفی بزنم و فقط اذیتش می کردم.
- خوب سارا جان دختر به این خانومی گیر آوردن دیگه چرا بیان تو رو بگیرن
اون بیچاره هم همش حرص خورد
.
.....
تا اینجا تازه ساعت 3 بعد از ظهر شده و ما هنوز کار داریم. سارا سوتی های دیگری هم داشت که دیگه صرف نظر میکنیم
. بعد از خداحافظی از سارا رفتم پیش بقیه دوستان. ساعت 4 یه جلسه درون سازمانی داشتیم
که به خیر و خو شی انجام شد و دیگه ساعت 6 از دانشگاه دراومدیم. به یاد روزهای کارگاه پست از در شرقی اومدیم خونه و کلی از خاطره ها زنده شد
.
یه روز تو دانگشاه کلی روحیمو عوض کرد. پنجشنبه تا ظهر تو شرکت بودم و امروز هم رفتیم قم. مادربزرگم مرض شده ما هم رفتیم سر بزنیم. الحمدالله خیلی بهتر شدن. آبجی خانوم ما هم موندن پیش عزیز (مادر بزرگم).



نه که بگم همه زندگی باید شادی باشه ولی خوب دوست ندارم غم هامو با کسی شریک بشم.
ولیییییییییی اون اصل کاری که پروژه ی مبارک می باشند رو هیچ تحویل نگرفتم. کلُّهُم بوسیدمش و گذاشتمش سر طاقچه تا خاک بخوره!!!!