بسم الله الرحمن الرحیم
کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون
چگونه به خداوند کافر مىشوید؟! در حالى که شما مردگان (و اجسام بىروحى) بودید ، و او شما را زنده کرد; سپس شما را مىمیراند; و بار دیگر شما را زنده مىکند; سپس به سوى او بازگردانده مىشوید.(بنابر این، نه حیات و زندگى شما از شماست، و نه مرگتان; آنچه دارید از خداست)
سوره بقره آیه 28
*******
از خواب بلند شدم، مثل روزای قبل رو به راه نیستم
با اینکه حالم بد می شه و اصلاً نای راه رفتن ندارم
ولی هر چی فکر می کنم می بینم چاره ای نیست.
باید برم بیرون....
هزار تا کار دارم که فقط امروز وقت دارم انجام بدم
یه راست میرم بانک...
باید حساب باز کنم. شمار می گیرم...
نفر 66 هستم.
یه گوشه پیدا می کنم و می شینم...
40 دقیق گذشته...
- شماره 65 به باجه ی 5....
بلند می شم تا وقتی نوبتم شد سریع تر کارامو انجام بدم
هیمن جور نگاهم به دور و بره که رو میز یه برگه ی بزرگ می بینم....
- برای باز کردن حساب به موارد زیر نیازمی باشد: 1- اصل شناسنامه، 2- کپی صفحف اول....
شماره 66 به باجه ی 4...
- خانوم من یادم رفته شناسنامه ام رو بیارم تو رو خدا برام حساب باز کنید
- نمی شه
- خواهش می کنم یه ساعته نشستم اینجا
- اصرار نکنید... امکانش نیست
میام بیرون. واسه خودم شعر اوشگولا باید برقصن و می خونم
سوار تاکسی می شم برم دانشگاه.
بی حالم ولی به روی خودم نمیارم.
زهرا می بینم
اومده وقت دفاعیه اش رو مشخص کنه...
با هم حرف میزنیم. دلم براش تنگ شده بود...
سر چهارراه سلف از هم جدا می شیم. من میرم مرکز...
دکتر نیست...
فرم تمدید پروژه رو با مینا تکمیل می کنم و منتظر می مونم تا دکتر بیاد
یک ماه می شه که به دکتر سر نزدم. دلم شور می زنه
انقدر رنگ و رم پریده بود که یکی از بچه می رفت و میومد می گفت
- انقدر نگران نباشید کاراتون درست میشه
- چرا ناامیدید؟
حوصله ی حرفاشو ندارم
فقط نگاش می کنم....
مینا میره بانک چک نقد کنه
به سر 20 دقیق نکشیده بر میگیرده
- فائزه کارت شناسایی همراهته؟
- آره
- با من تا بانک میای؟ چک رو نقد نکردن!
میریم تا بانک اون سر دانشگاه. نیم ساعت معطل میشیم تا یه چک نقد بشه
دو تا داره. ولی اون یکی واسه یه بانک دیگه ست.
نصف دهات اطراف دانشگاه رو می گردیم تا یه بانک ملت پیدا کینم.
در منتها الیه شرقیه تهران اونجا که دیگه هیچ آبادی پیدا نمیشه و هیچ جنبنده ای نیست
یه بانک پیدا می کنیم
بازم تو صف بانک
- شماره 398 به باجه ی 7
- شماره 412 به باجه ی 3
- شماره 415 به باجه ی 6
نوبت ما شده. کارمون که تموم می شه تو همون بر بیابون وا میستیم تا ماشین بیاد
بعد از دو ساعت بر می گردیم دانشگاه...
دکتر اومده...
با هم حرف میزنیم...
اذیت نکرد. مهربون تر از همیشه بود
دیگه دارم کله پا می شم
می خوام بر گردم خونه که یکی از بچه ها از راه می رسه
- خانوم (م) در مورد اون نرم افزار که کار می کردید به نتیجه رسید؟
- بله. یه کارایی کردم
- می شه به من هم بگید؟
دو ساعت دیگه می مونم دانشگاه. با این کامپیوتر و برنامه بازی می کنیم
- ببخشید من دیگه باید برم
- باشه، پس یه روز دیگه بیاید تا با هم مفصل در موردش بحث کنیم
ساعت 5 می رسم خونه
هیچ کس نیست
همه رفتن خونه خاله اینا
افطار دعوتیم...
هر سال شب 21 کاه رمضون آش نذری دارن...
به آش هم زدن نرسیدم مثل سال قبل
بابا نیست. ماشینش رو برده تعمیرگاه
سال های قبل شلوغ تر بود
امسال اون یکی خاله اینا نیومدن...
بنزین نداشتن....
سر افطار همه جمع می شن.
بعد از افطار حرف میزنیم تا موقع شام بشه
ساعت 10 میام خونه
امشب حسینیه برنامه است. شب قدره!!!
میرم حسینیه
دیگه اصلاً کار به کار خودم ندارم
فوقش میمیرم
ولی نمردم...
خاله طاطا هم هست
ساعت 2 نصفه شبه. حاج آقا میره بالا منبر!!!
تا 3 سخنرانی میکنه!!!
نه راه پیش داری نه پس
باید به حرفاش گوش بدی!!
همه خوابن...
از قسمت قرآن به سر خوشم میاد
دلم گرفته
تا می تونم گریه می کنم
بلند بلند... بدون اینکه خجالت بکشم.
مراسم تموم میشه
همه ی محله جمع شدن اینجا
نیم ساعت طول می کشه تا از در حسینیه بیایم بیرون
فقط دلم رختخوابم و می خواد.....
خوابم میبره
تا....