سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 20 مهر ماه سال 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضکم على بعض للرجال نصیب مما اکتسبوا و للنساء نصیب مما اکتسبن و سئلوا الله من فضله ان الله کان بکل شی‏ء علیما

برتریهایى را که خداوند براى بعضى از شما بر بعضى دیگر قرار داده آرزو نکنید! (این تفاوتهاى طبیعى و حقوقى، براى حفظ نظام زندگى شما، و بر طبق عدالت است. ولى با این حال،) مردان نصیبى از آنچه به دست مى‏آورند دارند، و زنان نیز نصیبى; (و نباید حقوق هیچ‏یک پایمال گردد). و از فضل (و رحمت و برکت) خدا، براى رفع تنگناها طلب کنید! و خداوند به هر چیز داناست.

سوره نساء آیه 32

********

 

 

سلام

اولاً عید همگی مبارک باشه و امبدوارم بهترین عیدی ها نصبتون بشه دوماً باید بگم هفته ی بسیار زیبا و پر کاری داشتم و خیلی هم راضیم و خوشحال

به طور خلاصه هفته در یک نگاه:

شنبه: شرکت و دفاع زهرا

یکشنبه: شرکت و مهمون داشتیم

دوشنبه: فقط شرکت

سه شنبه: شرکت و مهمونی رفتم

چهارشنبه: خواب موندم و نرفتم شرکت

پنجشنبه: شرکت و شاگرد خصوصی

جمعه: زیارت حضرت عبدالعظیم با زهرا جونم

فردا هم عیده و من کلی خوشحالم چون هم تعطیله و هم...

 

چهارشنبه 11 مهر ماه سال 1386

بسم الله الرحمن الرحیم

کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون

چگونه به خداوند کافر مى‏شوید؟! در حالى که شما مردگان (و اجسام بى‏روحى) بودید ، و او شما را زنده کرد; سپس شما را مى‏میراند; و بار دیگر شما را زنده مى‏کند; سپس به سوى او بازگردانده مى‏شوید.(بنابر این، نه حیات و زندگى شما از شماست، و نه مرگتان; آنچه دارید از خداست)

سوره بقره آیه 28

*******

 

از خواب بلند شدم، مثل روزای قبل رو به راه نیستم

 با اینکه حالم بد می شه و اصلاً نای راه رفتن ندارم

ولی هر چی فکر می کنم می بینم چاره ای نیست.

 باید برم بیرون....

هزار تا کار دارم که فقط امروز وقت دارم انجام بدم

یه راست میرم بانک...

 باید حساب باز کنم. شمار می گیرم...

 نفر 66 هستم.

 یه گوشه پیدا می کنم و می شینم...

40 دقیق گذشته...

       - شماره 65 به باجه ی 5....

بلند می شم تا وقتی نوبتم شد سریع تر کارامو انجام بدم

هیمن جور نگاهم به دور و بره که رو میز یه برگه ی بزرگ می بینم....

-         برای باز کردن حساب به موارد زیر نیازمی باشد: 1- اصل شناسنامه، 2- کپی صفحف اول....

شماره 66 به باجه ی 4...

-         خانوم من یادم رفته شناسنامه ام رو بیارم تو رو خدا برام حساب باز کنید

-         نمی شه

-         خواهش می کنم یه ساعته نشستم اینجا

-         اصرار نکنید... امکانش نیست

میام بیرون. واسه خودم شعر اوشگولا باید برقصن و می خونم

سوار تاکسی می شم برم دانشگاه.

بی حالم ولی به روی خودم نمیارم.

زهرا می بینم

اومده وقت دفاعیه اش رو مشخص کنه...

با هم حرف میزنیم. دلم براش تنگ شده بود...

سر چهارراه سلف از هم جدا می شیم. من میرم مرکز...

دکتر نیست...

فرم تمدید پروژه رو با مینا تکمیل می کنم و منتظر می مونم تا دکتر بیاد

یک ماه می شه که به دکتر سر نزدم. دلم شور می زنه

انقدر رنگ و رم پریده بود که یکی از بچه می رفت و میومد می گفت

-         انقدر نگران نباشید کاراتون درست میشه

-         چرا ناامیدید؟

حوصله ی حرفاشو ندارم

فقط نگاش می کنم....

مینا میره بانک چک نقد کنه

به سر 20 دقیق نکشیده بر میگیرده

-         فائزه کارت شناسایی همراهته؟

-         آره

-         با من تا بانک میای؟ چک رو نقد نکردن!

میریم تا بانک اون سر دانشگاه. نیم ساعت معطل میشیم تا یه چک نقد بشه

دو تا داره. ولی اون یکی واسه یه بانک دیگه ست.

نصف دهات اطراف دانشگاه رو می گردیم تا یه بانک ملت پیدا کینم.

در منتها الیه شرقیه تهران اونجا که دیگه هیچ آبادی  پیدا نمیشه و هیچ جنبنده ای نیست

یه بانک پیدا می کنیم

بازم تو صف بانک

-         شماره 398 به باجه ی 7

-         شماره 412 به باجه ی 3

-         شماره 415 به باجه ی 6

 

نوبت ما شده. کارمون که تموم می شه تو همون بر بیابون وا میستیم تا ماشین بیاد

بعد از دو ساعت بر می گردیم دانشگاه...

دکتر اومده...

با هم حرف میزنیم...

اذیت نکرد. مهربون تر از همیشه بود

دیگه دارم کله پا می شم

می خوام بر گردم خونه که یکی از بچه ها از راه می رسه

-         خانوم (م) در مورد اون نرم افزار که کار می کردید به نتیجه رسید؟

-         بله. یه کارایی کردم

-         می شه به من هم بگید؟

دو ساعت دیگه می مونم دانشگاه. با این کامپیوتر و برنامه بازی می کنیم

-         ببخشید من دیگه باید برم

-         باشه، پس یه روز دیگه بیاید تا با هم مفصل در موردش بحث کنیم

ساعت 5 می رسم خونه

هیچ کس نیست

همه رفتن خونه خاله اینا

افطار دعوتیم...

هر سال شب 21 کاه رمضون آش نذری دارن...

به آش هم زدن نرسیدم مثل سال قبل

بابا نیست. ماشینش رو برده تعمیرگاه

سال های قبل شلوغ تر بود

امسال اون یکی خاله اینا نیومدن...

بنزین نداشتن....

سر افطار همه جمع می شن.

بعد از افطار حرف میزنیم تا موقع شام بشه

ساعت 10 میام خونه

امشب حسینیه برنامه است. شب قدره!!!

میرم حسینیه

دیگه اصلاً کار به کار خودم ندارم

فوقش میمیرم

ولی نمردم...

خاله طاطا هم هست

ساعت 2 نصفه شبه. حاج آقا میره بالا منبر!!!

تا 3 سخنرانی میکنه!!!

نه راه پیش داری نه پس

باید به حرفاش گوش بدی!!

همه خوابن...

از قسمت قرآن به سر خوشم میاد

دلم گرفته

تا می تونم گریه می کنم

بلند بلند... بدون اینکه خجالت بکشم.

مراسم تموم میشه

همه ی محله جمع شدن اینجا

نیم ساعت طول می کشه تا از در حسینیه بیایم بیرون

فقط دلم رختخوابم و می خواد.....

خوابم میبره

تا....

شنبه 7 مهر ماه سال 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون

اى مردم! پروردگار خود را پرستش کنید; آن کس که شما، و کسانى را که پیش از شما بودند آفرید، تا پرهیزکار شوید.

سوره بقره آیه 21

*******

سلام دوستای گلم

اول به خاطر همه ی دوستای گلم که انقدر به من لطف داشتند و برام دعا کردند ممنونم . بعد هم باید بگم که حالم خیلی بهتر شده و امروز تو شرکت خوب بود و تونستم کارهامو تا حدی سر و سامان بدم و اوضاع خوبه .

الحمد الله که زود بهتر شدم و گرنه نمی دونم با این همه کار و بار می خواستم چه کنم .

واقعاً سلامتی جزو اون دسته از نعمت هایی هست که فقط وقتی از دست میدیم قدرشو میدونیم.

بیاید با هم برای همه ی مریضایی که نیازمند دعاهای ما هستند از ته قلب دعا کنیم که هر چه زودتر شفا بگیرند و به آغوش خانواده هاشون برگردن  .

راستی فردا شب، شب اول قدره. از همه التماس دعا دارم. امیدوارم در این شب های عزیز بهترین و زیباترین لحظه ها رو تجربه کنید.

 

جمعه 6 مهر ماه سال 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

لا یکلف الله نفسا الا وسعها لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت ربنا لا تؤاخذنا ان نسینا او اخطانا ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته على الذین من قبلنا ربنا و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به و اعف عنا و اغفر لنا و ارحمنا انت مولانا فانصرنا على القوم الکافرین

خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییش، تکلیف نمى‏کند. (انسان،) هر کار (نیکى) را انجام دهد، براى خود انجام داده; و هر کار (بدى) کند، به زیان خود کرده است. (مؤمنان مى‏گویند:) پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه مکن! پروردگارا! تکلیف سنگینى بر ما قرار مده، آن چنان که (به خاطر گناه و طغیان،) بر کسانى که پیش از ما بودند، قرار دادى! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرر مدار! و آثار گناه را از ما بشوى! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مایى، پس ما را بر جمعیت کافران، پیروز گردان!

سوره بقره آیه 286

*******

سلام؛

دیگه روند فشار افتادن های ما انقدر ادامه پیدا کرد تا کارمون به سرم و درمانگاه کشید.  من از اول عمرم تا حالا یه بار هم از این مسخزه بازی ها نداشتم که امسال به مدد این همه کم لطفی در مورد خودمون عاید شد.

دیروز صبح با مینا رفتیم امام زاده صالح.  جای همگی خالی خیلی هم خوش گذشت و همه رو دعا کردم. موقع برگشتن حالم خوب نبود تا شب ادامه داشت و اصلاً اعتنا نمی کردم. امروز صبح که نه، ظهر که از خواب بیدار شدم دیدم اصلاً نمی تونم راه برم دیگه رفتیم درمانگاه و یک سرم وصل کردیم.  چه کاری بود انقدر حوصلم سر رفت که همش از خودم عکس انداختم.

بعد از افطار هم خاله طاطا اومد به اَیادتم و برام کمپوت آورد. یه عالمه خودمو لوس کردم.

به خاطر این همه ضعف و مریضی هیچ کاری نکردم. غرصه می خورم.

برام دعا کنید زودتر خوب بشم.

 

چهارشنبه 4 مهر ماه سال 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی و لیؤمنوا بی لعلهم یرشدون

و هنگامى که بندگان من، از تو در باره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم! دعاى دعا کننده را، به هنگامى که مرا مى‏خواند، پاسخ مى‏گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند)!

سوره بقره آیه 186

********

سلام؛

اول عیدتون مبارک و التماس دعا داریم امشب و هر شب ماه رمضون.

دوم درسته که من سحر های ماه رمضون رو خیلی دوست دارم ولی بعدش که می خوابم و ساعت 7 مجبور می شم دوباره بیدار بشم باید نصف انرژی تمام روزمو خرج کنم تا خودمو از رختخواب بِکنم!  هر روز هم خواب می مونم. سر کار رفتن همچین آسون هم نیستا!!!  البته اگه می گفتن ساعت 10 بیاید آسون می شد ولی نمی گن که!!!  اصلاً باید خودم یه شرکت بزنم بعد به کارمندان می گم ساعت 10 بیاید. خودمم ساعت ده و نیم میرم.

امروز افطاری دعوت بودیم خونه ی مرضیه سادات.   همگی با هم دعوت بودیم و تمام دوستاش هم دعوت بودن. تقرباً تو جمعشون من از همه بزرگتر بودم و چون قبلاً معلم مرضیه بودم حالا معلم بقیه دوستاش هم شدم.

از اونجایی هم که تو پست قبلی گفتم باید یه کتاب بخرم و این ماه بخونم خود خدا جورش کرد. خانوم کریمی که مادر بزرگ مرضیه می شه و من خیلی دوسش دارم و با هم حسابی دوستیم برام یه کتاب آورد. به هم دیگه از این نونا خیلی قرض می دیم.

من و خانوم کریمی با هم ماجراها داشتیم. خدا رحمت کنه شوهرشو. حاج آقا، با اون بیشتر از خانوم کریمی دوست بودم. کلاً معتقدم مادر بزرگا و پدر بزرگا برکت زندگین. خدا همشونو حفظ کنه.

دلم می خواد وقتی بزرگتر شدم و دور و برم پر از نوه و نتیجه و ندیده شد مثل خانوم کریمی با همشون مهربون باشم و همشون به داشتن یه مادر بزرگ گل مثل من افتخار کنن.  (چقدر خودمو تحویل گرفتم )

راستی بهتره خاطره ی روزی که حاج آقا فوت شدن و بنویسم. یعنی قبلاً نوشتم اینجا هم می نویسم.

*******

17 تیر ماه 1386

یه جایی رفتم که اولین بار بود تو عمرم پامو اونجا میذاشتم و اول و آخرشم پای هممون به این مکان باز می شه چون شتریه که در خونه ی همه می خوابه! بله درست حدس زدید..."غسّالخونه" بود!!! تا حالا ندیده بودم یه مرده رو چه جوری می شورن! جالب اینجا بود که این ور شیشه ها مردم خودشونو تیکه و پاره می کردن و مردشونو نگاه می کردن و هر کس یه چیزی می گفت و بعضاً شیشه ها را هم می خواستن که بشکنن و آن طرف این شیشه های نشکن چند تا خانوم محترم و آروم که با دقت و حوصله هر چه تمام تر مرده را می شستن و اصلاً خیالشون نبود که این ور چه خبره! همچنین خیالشونم نبود که چی دارن می شورن!! البته من فکر کنم شیشه ها عایق صوتی هم داشت. در هر صورت که این مرده شوری هم از اون شغل هاست که همیشه منو یاد انشای مجید تو فیلم قصه های مجید میندازه.

داشتم فکر می کردم خدا کنه مرده شور من آدم مهربونی باشه و زیاد محکم نشورم!

و اما چه شد که پای ما به مرده شور خونه باز شد!!!؟؟؟ دیشب خبر دادند که حاج آقا به رحمت خدا رفتند و من چقدر این حاج آقا را دوست داشتم و چقدر برایم عزیز بود. آخرین باری که رفتم خانه شان موقع خداحافظی یک مرتبه یاد آقا (پدر بزرگ خدابیامرز خودم) افتادم. دقیقاً همان حسی را پیدا کردم که آخرین بار آقا را دیدم. در واقع خبر دیشب شوکم نکرد چون یه جورایی بعد از آن همه مریضی انتظار این خبر را داشتم ولی دلم سوخت و ناراحت کننده بود. این آدم های پیر و مهربون برکت فامیل و دوست وآشنا ها هستند. وجودشون نازنین و دوست داشتنیه. هر بار که پای حرف ها و خاطره هاشان می شستم یک عالمه موضوع و مطلب به آدم یاد میدند که تو هیچ کتاب و دفتری نیست. خلاصه که کیمیاند.

مراسم هم انقدر زیبا و متین برگزار شد که من به شخصه در شوک به سر می برم. هر چی به خاک سپاری امروز را با مراسم های خانوادگی خودمان که خدا قسمت نکنه مقایسه میکنم بر این شوک افزوده می گردد. مثلاً در مراسم ما علی الخصوص سر قبر و مراسم به خاک سپاری اولاً که صدا از هیچ زنی در نمیاد چون حنجره ای براشون باقی نمانده از بس که جیغ کشیدند و فریاد زدند و در ضمن تا یکی خودش همراه مرده ی محترم شخصاً تا اون دنیا نرود و از جا و مکان مرده در عالم برزخ خیالش راحت نشود اجازه دفن و کفن صادر نمی گردد. دست آخر با چندین تلفات آمبولانسی و آب قندی باید مرده ی محترم را تنها بگذاریم و بیاییم به زنده ها برسیم. واقعاً این شیون کردن ها چه فایده داره؟ البته فکر نکنید من ازآن آدم های متینم و فقط اشک می ریزم بعد با دستمال کاغذی گوشه ی چشمم و پاک می کنم و یه فین می کشم و نگاه می کنم! نخیر...بنده همونیم که با مرده تا آن دنیا میرم و از جا و مکانش که خیالم تخت شد بعد برمی گردم. مثلاً امروز من در حد دوست خانوادگی بودم ولی انقدر گریه کردم که آخر دختر مرحوم اومد بهم گفت: فائزه جون ما جلوی مامان گریه نمی کنیم انقدر بی تابی نکن و جداً هم چه صبورانه برخورد کردند. علی الخصوص خانوم کریمی که انقدر با صبر و طمانینه حرف می زد و برخورد می کرد که من غبطه خوردم. حالا همین حاج خانوم کریمی جونش واسه حاج آقا در می رفت و همچین می گفت حاجی جون این جوری گفته حاجی جون اون جوری گفته که آدم از عشق و صفای دل این پیرمرد و پیرزن تعجب می کرد.

خدا رحمتش کنه...مرد شریفی بود.

این مردن هم برای خودش حکایتی است باور نکردنی!!!

 

   1      2    >>