بسم الله الرحمن الرحیم
فاذکرونی اذکرکم و اشکروا لی و لا تکفرون
پس به یاد من باشید، تا به یاد شما باشم! و شکر مرا گویید و (در برابر نعمتهایم) کفران نکنید!
سوره بقره آیه 152
*******
البته امروز چون اولین جمعه بعد از یک هفته ی کاری بود خوابیدن خیلی مزه داد.
بلند که شدم همش تو فکر این بودم که امروز چه کار کنم یعنی انقدر کار داشتم که نمی دونستم از کجا باید شروع کرد همین جور دل دل می کردم که یک دفعه تلفن زنگ زد. مادر آقای (ح) بودن و گفتن که بعد از افطار می خوان میان خونمون!!!
خلاصه اینکه به طور کامل برنامه ی امروز جور شد چون تا دم افطار مجبور شدیم تمام خانه را یکبار بتکانیم و مادر جان هم از این ور و اون ور انواع و اقسام ظرف و ظروف پلو خوری را در می آورند و ما هم مجبور بودیم جابه جا کنیم و مابقی قضایا. این روند ادامه داشت تا ساعت 9 شب که مهمان ها از راه رسیدن.
اول بنده اتاق بالا بودم تا صدام کنن و از اضطراب داشتم می مردم.
آبجی وسطی هم رفت خونه ی دوستش و ما موندیم تنها. بعد هم مامان اومد دنبالم که برم پایین. وای که چقدر سخته وارد یه اتاقی بشی که شونصد تا چشم یکجا فقط تو رو نگاه کنن.
بعدش مامان خانوم به ما گفتن برو چایی بریز و در تمام مدتی هم که بنده این استکان نلبکی رو تلق و تولوق به هم می کوفتم همه ی حضار ساکت و آروم نظاره گر هنر نمایی ما بودن. دستام می لرزید و اصلاً تمرکز نداشتم.
با سینی چایی و چادری که زده بودم زیر بغلم وارد اتاق شدم که بعد تعارف به بابا جان که ما را به پدر آقای (ح) حوالت دادن دیگه این چادر از دست و بالمون در رفت و وسط اتاق سینی به دست مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم که دیگه به هر بدبختی بود مراسم را به اتمام رساندیم نشستیم سر جامون که یییییهو پدر جان گفتن چایی بدون قند می دی؟
ببخشید
دوباره بلند شدم قندون گذاشتم و دیگه نشستم و یه نفس کشیدم . البته شایان ذکر است که در تمام این مدت یک بار هم آقای (ح) رو ندیدم. (چقدر من خجالتیم
!!!) دیگه بالاخره اینا رفتن سر اصل مطلب و ما رو با آقای (ح) فرستادنمون به تو یه اتاق که حرفامونو بزنیم و ما هم حرفامونو زدیم و حالا باید در مورد هم فکر کنیم.
خدایا چقدر موضوع واسه فکر کردن دارم!



فردا سحر هم بیدار نشدم و همین جوری روزه گرفتم و رفتم شرکت. تا ساعت 3 بعد از ظهر حالم خوب بود که یه دفعه فشارم افتاد و رنگ و روم شد عین گچ. خدا رو شکر که رئیس زودی فهمید و فرستادم خونه تا رسیدم خونه حالم کلاً بد شد و مجبور شدم روزمو بخورم.
منم تا ظهر بودم و دیگه بعدشم اومدم خونه خوابیدم تا دم افطار.
همکلاسم بود. سر همون پروژه ی سه ساله ای که برداشته بودم و کلی هم عقب افتادم. خلاصه که یه عالمه حرف زد و دوباره تشویقم کرد که جدی تر روش کار کنم. قرار شد هر شب ماه رمضون با همدیگه تو حسینیه کار کنیم. امیدوارم خدا توفیق بده دیگه انجام بدم و اتفاقی نیوفته.

.
چند وقتی بود که من و برای پسر دایی شون خاستگاری کرده بودن و به دلیل جور نبودن موقعیت برای رو در وریی خانواده ها هنوز مراسم رسمی اتفاق نیوفتاده بود. البته مراسم غیر رسمی هم اتفاق نیوفتاده بود یعنی من هنوز آقای (ح) رو ملاقات نکردم و فقط یک سری اطلاعات توصیفی در مورد ایشون دارم.
حالا بنده ناهار دعوت بودم اونم در میدان ونک!!! ساعت 12 همراه با بدرقه ی غرغری رئیس خارج شدیم و از تهرانپارس رهسپار شدیم و ساعت 1:30 رسیدیم. دیدیم دعوت کننده هنوز نیومده چرا؟ چون تصادف کردن
!!! خلاصه تا ما بریم تو رستوران و مشغول بشیم ساعت از 3 گذشت. من با این که خیلی گرسنه بودم ولی یه لقمه عین بچه آدم از گلوم پایین نرفت انقدر که اضطراب داشتم. ساعت سه و نیم ناهار خورده نخورده از بچه ها خداحافطی کردم و به هر طریقی بود تا 5 رسیدیم خونه.
اینم شد یکی از مشغولیات ذهنی. یادم باشه یه وقت بذارم برم گواهی بگیرم.
در این بین دفاعیه یکی از مراسمی می باشد که این جانب افتخار فیلم برداری را داشته و تمام مدت با یک عدد دوربین فیلم برداری قرضی توچشم استاد و داور و حضار محترم داریم می گریدیم و کُفر همه رو درمیاریم.
بهترین قسمت فیلم مربوط به ته کلاس می شه چون همه دوستان صمیمی آن گوشه جمع شده و دسترسی کامل به شیرینی و آب میوه و مابقی تنقلات سرو شده داشته و در حین جویدن و حضم این خوراکی ها از انواع اداها و اطوارها هم غافل نیستند و ما در سر کلاس از چشم و چال استاد راهنما و داور زوم می کنیم رو ادا و اصول دوستان!
خلاصه که فیلم فقط به درد جشنواره کن می خوره و بس.
البته من خدا رو شکر به این گفتگو های علمی که آخرش نه من چیزی می فهمم و نه طرف مقابل حسابی عادت کردم و دلم هم شاد می شه و خوشم میاد.
