سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

فاذکرونی اذکرکم و اشکروا لی و لا تکفرون

پس به یاد من باشید، تا به یاد شما باشم! و شکر مرا گویید و (در برابر نعمتهایم) کفران نکنید!

سوره بقره آیه 152

*******

سحر های ماه رمضون رو خیلی دوست دارم. انگار اذون صبح با بقیه ی اذون ها یه فرقی داره. دلت سبک میشه. بعد از سحر معمولاً چند ساعتی رو می خوابم  البته امروز چون اولین جمعه بعد از یک هفته ی کاری بود خوابیدن خیلی مزه داد.

بلند که شدم همش تو فکر این بودم که امروز چه کار کنم یعنی انقدر کار داشتم که نمی دونستم از کجا باید شروع کرد همین جور دل دل می کردم که یک دفعه تلفن زنگ زد. مادر آقای (ح) بودن و گفتن که بعد از افطار می خوان میان خونمون!!!   مامان خونه نبود منم گفتم اجازه بدید مادرم بیان بهشون اطلاع بدم بعد خبرتون می کنم شما تشریف بیارید. خلاصه اینکه به طور کامل برنامه ی امروز جور شد چون تا دم افطار مجبور شدیم تمام خانه را یکبار بتکانیم و مادر جان هم از این ور و اون ور انواع و اقسام ظرف و ظروف پلو خوری را در می آورند و ما هم مجبور بودیم جابه جا کنیم و مابقی قضایا. این روند ادامه داشت تا ساعت 9 شب که مهمان ها از راه رسیدن.

اول بنده اتاق بالا بودم تا صدام کنن و از اضطراب داشتم می مردم. آبجی وسطی هم رفت خونه ی دوستش و ما موندیم تنها. بعد هم مامان اومد دنبالم که برم پایین. وای که چقدر سخته وارد یه اتاقی بشی که شونصد تا چشم یکجا فقط تو رو نگاه کنن.  بعدش مامان خانوم به ما گفتن برو چایی بریز و در تمام مدتی هم که بنده این استکان نلبکی رو تلق و تولوق به هم می کوفتم همه ی حضار ساکت و آروم نظاره گر هنر نمایی ما بودن. دستام می لرزید و اصلاً تمرکز نداشتم. با سینی چایی و چادری که زده بودم زیر بغلم وارد اتاق شدم که بعد تعارف به بابا جان که ما را به پدر آقای (ح) حوالت دادن دیگه این چادر از دست و بالمون در رفت و وسط اتاق سینی به دست مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم که دیگه به هر بدبختی بود مراسم را به اتمام رساندیم نشستیم سر جامون که یییییهو پدر جان گفتن چایی بدون قند می دی؟ ببخشید  دوباره بلند شدم قندون گذاشتم و دیگه نشستم و یه نفس کشیدم . البته شایان ذکر است که در تمام این مدت یک بار هم آقای (ح) رو ندیدم. (چقدر من خجالتیم !!!) دیگه بالاخره اینا رفتن سر اصل مطلب و ما رو با آقای (ح) فرستادنمون به تو یه اتاق که حرفامونو بزنیم  و ما هم حرفامونو زدیم و حالا باید در مورد هم فکر کنیم.

خدایا چقدر موضوع واسه فکر کردن دارم!

 

پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

«قل یعبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم»

بدان بندگانم که (به عصیان) اسراف بر نفس خود کردند بگو هرگز از رحمت (نامنتهای) خدا ناامید مباشید البته خدا همه گناهان شما را خواهد بخشید که او خدایی بسیار آمرزنده و مهربانست.

سوره زمر آیه 53

*******

دیروز اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم.  شب قبلش اصلاً نتونستم شام بخورم. متاسفانه من یه عادت بدی دارم اونم اینه که هر وقت اضطراب داشته باشم نمی تونم غذا بخورم. بابت اون رفت و آمدی هم که اون شب در خونمون بود من اصلاً اشتها نداشتم و هیچی نخوردم. فردا سحر هم بیدار نشدم و همین جوری روزه گرفتم و رفتم شرکت. تا ساعت 3 بعد از ظهر حالم خوب بود که یه دفعه فشارم افتاد و رنگ و روم شد عین گچ. خدا رو شکر که رئیس زودی فهمید و فرستادم خونه تا رسیدم خونه حالم کلاً بد شد و مجبور شدم روزمو بخورم.

بعدشم کلی غرصه خوردم. حالا ما رمضون چی کار کنم؟

امروز چون سحر بیدار شدم و تا اونجایی که وقت بود خوردم یه کمی حالم بهتر بود و دووم آوردم. رفتم شرکت البته توفیق اجباری بود چون پنجشنبه ها جزء ساعت اضافه کاری محسوب میشه ولی رئیس گفت باید حتماً بیای چون کار داریم. منم تا ظهر بودم و دیگه بعدشم اومدم خونه خوابیدم تا دم افطار.

شب که رفتم حسینیه واسه نماز خانوم سهی رو دیدم.  همکلاسم بود. سر همون پروژه ی سه ساله ای که برداشته بودم و کلی هم عقب افتادم. خلاصه که یه عالمه حرف زد و دوباره تشویقم کرد که جدی تر روش کار کنم. قرار شد هر شب ماه رمضون با همدیگه تو حسینیه کار کنیم. امیدوارم خدا توفیق بده دیگه انجام بدم و اتفاقی نیوفته.

چون ماه رمضون شده هر روز یه آیه می نویسم.

التماس دعا

سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386

 

هو المعشوق

 

از اول هفته مشغول کار بودیم و هر روز هم  از خونه در می شدیم بیرون برای حضور در جبهه ی سازندگی و همچنین غرق در افکار پروژه مربوط به لیسانس که چه خاکی باید به تو سرش بریزیم و چند جور درگیری های ریز و درشت دیگر هم گریبان گیرمان بود که.......برای زیبا تر شدن و رمانتیک تر شدن فضای زندگانی فقط خاستگار کم داشتیم که آن هم به مدد فیض و مرحمت الهی جور شد و دقیقاً همن یک ساعت پیش از محضر خانواده ی محترم آقای (ح) مرخص شدیم تا کمی در مورد همه ی این مسایل جدیدی و قدیمی که به یک باره و چند باره در دور و برمان ظهور نمودند بیاندیشیم.

اما موضوع از چه قرار بود!؟

دیروز از شرکت اومدم خونه که یک دفعه تلفن زنگ زد و صدای قشنگ مریم جونم نوید یک خبر جدید رو داد. چند وقتی بود که من و برای پسر دایی شون خاستگاری کرده بودن و به دلیل جور نبودن موقعیت برای رو در وریی خانواده ها هنوز مراسم رسمی اتفاق نیوفتاده بود. البته مراسم غیر رسمی هم اتفاق نیوفتاده بود یعنی من هنوز آقای (ح) رو ملاقات نکردم و فقط یک سری اطلاعات توصیفی در مورد ایشون دارم. خلاصه که دیروز این مجال فراهم شد تا قراری برای ملاقات خانواده ها در امروز گذاشته شود و مامان خانوم صبح ساعت 10 زنگ زدند و گفتند که تا 5 خونه باشم! حالا بنده ناهار دعوت بودم اونم در میدان ونک!!! ساعت 12 همراه با بدرقه ی غرغری رئیس خارج شدیم و از تهرانپارس رهسپار شدیم و ساعت 1:30 رسیدیم. دیدیم دعوت کننده هنوز نیومده چرا؟ چون تصادف کردن!!! خلاصه تا ما بریم تو رستوران و مشغول بشیم ساعت از 3 گذشت. من با این که خیلی گرسنه بودم ولی یه لقمه عین بچه آدم از گلوم پایین نرفت انقدر که اضطراب داشتم. ساعت سه و نیم ناهار خورده نخورده از بچه ها خداحافطی کردم و به هر طریقی بود تا 5 رسیدیم خونه.  تا یه دوش بگیریم و کارامو انجام بدم دیگه مهمونامونم رسیدن و حرف های مربوطه رد و بدل شد. مادر آقای (ح) خیلی محترم و دوست داشتنی بودن و بسیار باهوش. یک نکته ای که خیلی قابل تامل بود تسلط  مادر آقای (ح) به رانندگی بود که بنده به عنوان یک دختر تنبل که هنوز گواهی شو نگرفته به شدت شرمنده شدم! اینم شد یکی از مشغولیات ذهنی. یادم باشه یه وقت بذارم برم گواهی بگیرم.

الان هم به شدت مغزم متوقف شده و اصلاً نمی دونم به کدوم موضوع باید فکر کرد.

امیدوارم هر چی به خیر و صلاح همه تموم می شه اتفاق بیوفته.

 

*******

زندگی کوتاه است و انرژی محدود؛ بسیار محدود و با این انرژی محدود، ما باید نامحدود را بیابیم؛ با این زندگی کوتاه، ما باید ابدیت را بیابیم. چه وظیفه ی خطیری! پس بیا و به خاطر مصائب بی اهمیت نگرانی به خود راه نده.

 

اوشو

 

 

یکشنبه 18 شهریور ماه سال 1386

 

                                        به نام یکتا معبود عالم

 

سلام؛

دو روزه که به طور جدی و مرتب از صبح ساعت 8 تا بعد از ظهر ساعت 17 سر کار میرم!

البته چون دیروز دفاع آرین جونم بود یه دو ساعتی اومدیم بیرون و زودی برگشتم و مشکلی نبود.

و اما دفاع آرین. بنده در جمع دوستان سمت عکاس باشی رو دارم و در هر جشن و مراسمی که برپا میشه موظفیم که در قسمت مستند سازی فعالیت داشته باشیم. در این بین دفاعیه یکی از مراسمی می باشد که این جانب افتخار فیلم برداری را داشته و تمام مدت با یک عدد دوربین فیلم برداری قرضی توچشم استاد و داور و حضار محترم داریم می گریدیم و کُفر همه رو درمیاریم. بهترین قسمت فیلم مربوط به ته کلاس می شه چون همه دوستان صمیمی آن گوشه جمع شده و دسترسی کامل به شیرینی و آب میوه و مابقی تنقلات سرو شده داشته و در حین جویدن و حضم این خوراکی ها از انواع اداها و اطوارها هم غافل نیستند و ما در سر کلاس از چشم و چال استاد راهنما و داور زوم می کنیم رو ادا و اصول دوستان! خلاصه که فیلم فقط به درد جشنواره کن می خوره و بس.

این دو روز تو شرکت خوب بود. فعلاً کار خاصی که نیست و در حد رئیس بازی رفتیم و اومدیم. حالا یه سری کارا را گفتن که باید انجام بدم که باز هم در حد همون رئیس بازیه! در کل راضیم چون محیط صمیمی و دوستانه ست و پرسنل خوبی داره.

توکل به خدا. امیدوارم که همه چی به خیر پیش بره.

 

*******

زندگی چالشی بزرگ برای شناخت خویش است. اگر این چالش مورد پذیرش قرار گیرد، تو برای نخستین بار براستی انسان می شوی؛ وگرنه در سطحی تحت انسانی به بودن ادامه خواهی داد.

 

اوشو

 

پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386

 

به نام او

 

دیروز یه سر تا شرکت رفتم و کارایی که انجام داده بودم و نشون دادم و پی آمد آن این بود که با مدیر پروژه به مدت 3 ساعت تموم در مورد موضوع بحث و تبادل نظر داشتیم. البته من خدا رو شکر به این گفتگو های علمی که آخرش نه من چیزی می فهمم و نه طرف مقابل حسابی عادت کردم و دلم هم شاد می شه و خوشم میاد.

همون دیروز هم فمیدیم که آرین جان بالاخره قراره که شنبه دفاع کنه که دقیقاً مصادف می شه با اولین روز کاری ما که قرار شد رئیس جان را دور بزنیم و از همون اول کار دور زدن و دو در کردن وارد ماجرا شده و ما هم که نباید کم بیاریم دیگه!!!

از اون حالت بی حوصلگی و تنبلی در اومدیم ولی همچنان با بعضی موضوعات درگیریم. تصمیم گرفتن طی یک عملیات کاملاً سری از موضوع سر دربیارم!

فردا آزمون استخدامی دارم که یک کلمه هم نخوندم و جداً نسبت به کسانی که خوندن و میان سر جلسه حسادت ورزیده و غرصه می خورم. ولی چون تقریباً تمام دوستام اسم نوشتن و فردا همه رو یکجا می بینم خیلی خوشحالم.

 

*******

مشکل دنیا نیست، مشکل ناهشیاری توست.

از ناهشیاری خود دست بردار و از دست دنیا آزار نبین.

 

اوشو

 

   1      2    >>