سریال کره ای جومونگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386

 

به نام خدا

 

سلام؛

امروز اگرچه نسبتاً مفید نبود چون من از صبح مریض بودم و... چون استاد راهنمام دانشگاه نبود نتونستم برم کارای جدیدم رو نشون بدم و... این برنامه ی الگوریتم پایان نامه هم که هر بار اومدیم ابروشو درست کنیم بدتر کورش کردیم و... تمام بعد از ظهر به انتخاب مدل لباس برای عروسی دختر عمو جان گذشت که دست آخر ما غرق در انواع و اقسام مدل های جور و ناجور!! و رنگ و وارنگ آخر هم به نتیجه ی دلخواه نرسیدیم و........

امّا شبِ بسیار خوب و خوش خبری داشتیم چون نتایج ارشد اعلام شده و بیشتر دوست جونای من قبول شدن. نگاه به من تنبل نکنید دور و برمون بچه درس خون زیاده!!! از همه بیشتر به خاطر قبولیه خاله طاطا خیلی خیلی خوشحال شدم و بعد آتوسا و زینب جونم و یه عالمه دیگه از بچه ها. البته چند نفری هم تو لیست نبودن که من مطمئنم اونا هم میان تو لیست به اضافه ی اسم بنده!!!

 بعد از اتمام پروژه باید بچشبم به ارشد و ولش نکنم تا به نتیجه برسم به امید خدا

برام دعا کنید

 

*******

همه لحظه ها زیبا هستند، فقط تو باید پذیرا و تسلیم باشی.

همه لحظه ها نعمت اند، فقط تو باید قادر به دیدن باشی.

همه لحظه ها میمون و مبارکند.

اگر تو با حق شناسی عمیق بپذیری،

هرگز هیچ چیز عیب نخواهد کرد.

 

اوشو

 

دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

 

به نام او

سلام؛

امروز بسیار آروم و بی دغدغه بود و من به حرف مهدیه خانوم گل گوش دادم و تمام روز روی پایان نامه ام کار می کردم. در واقع جز کار پروژه و پایان نامه یه سر هم تا بازار رفتم! البته بسیار سریع السیر و فقط  یه ساعته رفتم و برگشتم که برای آرین کادو بخرم (از قبل تعیین شده بود) قرار شد واسه دفاعیش همه با هم کادو بگیریم و من هم مسئول بودم. از اونجایی که بنده همه جا باید رئیس باشم در این موارد هم پیش قدمیم!!!

 

 

دیشب این یادداشت جا به جا نوشته شد! دوباره گذاشتم که درست بشه

*******

ژرفای اندیشه به جوانی تعلق دارد،

وضوح آن به پیری.

 

فردریش نیچه

یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386

 

                                                  هو المعشوق

سلام

صبح شده و من بعد از یک روز کاری و خوابی می تونم برای وبلاگم مطلب بنویسم. روز قبل از دیروز (پس پ ایروز!!!) همون موقع که از عروسی برگشتم تمام اتفاقات عروسی رو بدون کم وکاست واسه آبجی خانوم تعریف کردم و تا بیام به خودم بجنبم شد ساعت 12.5 شب!  بنده عین مرغ باید سر شب برم تو جام بخوابم و تمام لامپ ها رو هم خاموش کنم تا خوابم ببره و دقیقاً خواهرام که با همدیگه اتاق مشترک داریم نظری 180 درجه متفاوت با بنده دارند و می خوان تا صلاة صبح بیدار بمونن. ما هر شب یک کشمکش جانانه سر خوابیدن داریم و هر کی زورش بیشتر باشه خوب بقیه رو به طور صد در صد منطقی قانع می کنه! نمی دونم از ذوق عروسی بود یا خبرهایی که تو عروسی شنیدم که هر چی از این دنده به اون دنده شدیم خوابمون نبرد. فکر می کنم تا 1.5 نیمه شب بیدار بودم و صبح هم کله ی سحر یعنی 4.5 بیدار شدم.  دیدم بازم خوابم نمی بره رفتم ورزش صبحگاهی. اول تابستون هر روز می رفتم ولی همین طور که روزها کش می یومد تنبلی من هم کش اومد و یه مدتی بود که پامو تو پارک نذاشته بودم. بدین ترتیب قبراق و سرحال بعد از یک صبحانه جانانه رهسپار دانشگاه شدیم. یکی از دوستام قرار بود بیاد و من باید می رفتم تا یه کاری براش انجام بدم. اون هم شب قبل تو عروسی بوده البته قسمت آقایون و باز هم فرصتی شد تا کلی از اتفاقات شب قبل رو مرور کنیم و جالب تر همه این بود که اونجا (قسمت آقایون) هم تعداد دوستان از تعداد اقوام بیشتر بوده و مثل ما که سالن رو سرمون گذاشته بودیم دقیقاً در قسمت آقایون هم سالن رو سر دانشجوها و البته اساتید مدعو بوده!!!!

ظهر موقع برگشتن به خونه مینا گفت بیا با سرویس برگردیم و به خاطر قدوم مبارک اینجانب تا رسیدیم پای سرویس ها دیدیم آش خیرات می کنن و با یک کاسه آش برگشتم خونه.

خوب تا اینجا فقط رسیده بود یه کمی از کارای پایان نامه ام رو انجام بدم و ناهار بخورم. بعد از ظهر گفتم یه ساعت می خوابم و بعد بقیه کارامو سرحال و شادان انجام میدم که خوابیدن در ساعت 15همانا و بیدار شدن در ساعت 19:30 همان!!!! و بعد از این همه خواب اصلاً هم سرحال نبودم بدتر کسل شده بودم.

آرین زنگ زد و برای دفاعیه اش دعوتمون کرد و من هم تا برنامه ی کادو خریدن و این جور چیزها رو با دوستام هماهنگ کنم ساعت 11-12 شب شد. دیدم هنوز به کارای پروژه ی خودم رسیدگی نکردم و به جهت خواب قیلوله ی بعد از ظهر، یه چیکه خواب تو چشمام نیست به همین خاطر تا ساعت 1.5 بامداد هم به کار مذکور رسیدیم و دیگه خوابیدم و حالا صبح روز بعد شده و من هم شاد و خرم آماده برای یه روز قشنگ دیگه ام

 

*******

بگذار این قاعده اساسی زندگی باشد،

یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی،

به دیگران هم همان خواهی بود.

اگر خود را دوست بداری،دیگران را هم دوست خواهی داشت.

 

اوشو

جمعه 26 مرداد ماه سال 1386

 

فوق العاده بود. یک عالمه خوش گذشت و کلی کیف کردیم. سمیه مثل یه فرشته شده بود و همه ی بچه ها هم اومده بودن. کلی از دوستای قدیمی رو دیدم. دلم برای همشون تنگ شده بود. انقدر حرف زدیم و خاله زنک بازی در آوردیم که خدا می دونه. 2 تا خبر خوش هم شنیدیم. اول اینکه محبوبه عقد کرده و دوم که همگی رو شک زده کرد و من هنوز هم باورم نشده مزدوج شدن ساره بود!!!! روزی که از اردوی جنوب برگشتیم موقع خداحافظی تو ایستگاه راه آهن من رو کردم به ساره و گفتم:حاج خانوم این چشمای شما عاشقه!!! کسی رو دوست داری؟ ساره هم با اشاره سر گفت: آره. بهش گفتم میخوای دعا کنم که جور بشه؟ باز با سرش اشاره کرد آره!!! و امشب انقدر از خبری که شنیدم ذوق کردم و خوشحال شدم که حد و حساب نداشت. من هم موقع خداحافظی رو کردم به ساره و گفتم: یادته اون روز تو ایستگاه راه آهن بهت چی گفتم.... ساره هم در گوشم یه چیزی گفت که دلم آروم شد.

امشب خیلی قشنگ و خاطره انگیز بود. خیلی دوستش دارم

خوشبختانه تونستم کارای مربوط به پروژه ی خودم رو انجام بدم ولی به پایان نامه دست هم نزدم. فردا هم باید برا یه کاری برم دانشگاه.

امیدوارم همه چی همیشه زیبا و شاد پیش بره البته با یاد خدا و توکل به خودش که می دونم اون چیزی که خیره برای بنده هاش فراهم می کنه.........خداجونم شکرت

 

********

فقط بیشتر آرام بگیر و همه چیز را بر عهده هستی بگذار.

با اعتمادی دربست و انفعالی کامل.

غیبت تو حضور الوهیت است.

لحظه ای که تو نیستی

معجزه روی داده است

 

اوشو

 

پنجشنبه 25 مرداد ماه سال 1386

 

                                                  هو المحبوب

 

سلام

صبح هر چی التماس این آبجی خانوم رو کردیم نیومد بریم بازار!!! یه جورایی ما رو دور زد.(حالا باشه سر وقتش....) منم خودم شال و کلاه کردم و راه افتادم. کلاً از کادو خریدن خیلی خوشم میاد و انقدر ذوق و شوق دارم که فکر می کنم کسی که کادو می گیره به اندازه ی من ذوق نکنه. با حوصله و دقت گشتم و یه سرویس چایی خوری خوشگل خریدم. بعد در کل راه برگشتن به خونه با خودم فکر می کردم که سمیه جونم با اون همه سلیقه چه جوری و کجای خونه اش این سرویس رو قرار می ده و همین جور واسه خودم رفتم تو رویا.

بعد از ظهر اول اومدیم یه کمی استراحت کنیم و بخوابیم که انقدر آبجی خانوم حرف زد که کلاً بی خیال خواب شدیم. بعد رفتم سراغ کامپیوتر و پایان نامه. کامپیوترم یه چند روزی می شه که حال و روزش خوب نیست. به خاطر همین از پس برنامه ی بنده بر نمیاید. برای هر اجرایی باید نیم ساعت بشینم. نمی دونم طفلک چش شده!!! البته از اون جایی که 3 نفر کاربر درست و حسابی مثل من وآبجی خانوم ها عین شیر بالا سرشیم تقریباً می شه حدس زد که چش شده ولی خوب دلیل نمی شه کار منو انجام نده!!! باید بفرستیمش درمونگاه پسر خاله!!!! بنده ی خدا این پسر خاله ی ما شده خدمات کامپیوتری کل فامیل. خلاصه که جونم براتون بگه امروز پایان نامه یک خط هم جلو نرفت. اما خوشبختانه پروژه ی خودم انجام شد.

 به دنبال اینکه فردا عروسی دعوتیم باید یه سر تا آرایشگاه می رفتم که البته این یه سر  رفتن از ساعت 4 بعد از ظهر شروع شد تا 9 شب که بالاخره نوبت به ما رسید و کارمون هم بیش از 5 دقیقه طول نکشید!!!! ادامه داشت.

فائزه بهم زنگ زد. بعد از یک ماه گشت و گذار در ولایتشون اومده تهران و حسابی هم شاد و شنگول بود. خوش به حالش. آخه اون از هممون زودتر مهندس شد و دفاع کرد. الان هم واسه امتحان استخدامی شهریور می خونه ولی ما تنبلا هنوز داریم با پایان نامه هامون بازی می کنیم.

مینا یکی از دوستای دبیرستانم هم زنگ زد. اونم چه وقتی. منم تو رودروایسی گیر کرده بودم نمی تونستم خداحافظی کنم. مینا جان هم آمار تمام بچه های دبیرستان رو سر صبر یکی یکی برام می گفت!!!

فکر کنم فردا تو عروسی چند از بچه های کلاس رو ببینم. دارم از ذوق غش می کنم.

 

*******

هستی بسیار بخشنده است.

اگر ما آماده باشیم درِ دل هایمان را بدون محرم داشتن چیزی بگشاییم،

آن وقت گنجینه های فراوانی در دسترس ما قرار می گیرد.

 

اوشو

 

 

 

   1      2    >>