پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387


به نام خداوند مهربان



مدتی بود زندگی از دستم در رفته بود شایدم من از دست زندگی در رفته بودم به حال بازم کنار هم خوش و خرم سر می کنیم.

دفاع که تموم شد انگاری 10 سال خواب قرض داشتم صبح تا شب شب تا صبح می خوابم. دیگه دیروز دیدم حوصله ام بد جوری سر رفته گشتم قاطی کارتونا کتابای نخوانده را پیدا کردم. برای شروع بعد اون تحریم طولانی رفتیم سراغ مرادی کرمانی و از دیشب سه تا از کتاباشو خواندم. هرچند کوچولو بود ولی برای من پر از لطف و زیبایین. دوست دارم این هوشوی نازنین رو.



خوب... زندگی میکنیم... شکر :)




دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387

خدا رو شکر تمام شد این ماراتن طولانی و طاقت فرسای کارشناسی.



پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387

 

و قلبش را از درون سینه اش بیرون کشید تا ببیند ....آیا هنوز می تپد.... و می تپید......

و رگش را برید تا ببیند...آیا هنوز خون دارد.... و داشت و سرخ بود.....

 

 

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387

 

 این روزها بساط خندمان صبح تا شب پهن است...

 

 

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387